۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پانزدهم

آقا محمد خان جوانی بود باریک اندام، متوسط القامه، دارای چشم های زیبا و دهانی کوچک و پیشانی بلند. او از مادر نوشتن و تیراندازی را آموخته بود. از وقتی دستهایش آنقدر قوت داشت که می‎توانست تفنگ بدست بگیرد و قنداق به کفت بگذارد، جیران تفنگ به دستش داد. جیران برای او می‎گفت وقتی که تو متولد شدی ستاره دنباله داری طلوع کرد و پس از آن وقایع خطیری برای پدرت و طایفه آشاقی باش روی داد، ولی همه آن ها به عاقبت خیر منتهی شد، من اطمینان دارم که توبعد از اینکه به رشد کامل رسیدی از مردان بزرگ خواهی شد و یک مرد بزرگ باید تیرانداز، شمشیر زن، دانشمند و مقتصد باشد و بزرگی میسر نمی‎شود مگر اینکه تمام عوامل آن در یک نفر جمع گردد.

وقتی آقا محمد خان دوازده ساله شد جیران به او گفت، فرزند، اینک موقعه‎ای است که با پدرت بروی تا اینکه از اطلاعات و تجربه هایی که نزد من نصیب تو نمی‎شود و آن‎ها را باید در مسافرت و جنگ و برخورد با افراد دیگر بدست آورد برخوردار شوی. من تو را دوست دارم و قلبم راضی نیست که از من جدا شوی ولی عقل حکم می‎کند که با پدرت بروی  تا اینکه آزمایش بدست آوری، چون در زندگی هرکس و بخصوص مردانی که روزی باید به جاهای بزرگ برسند چیزهایی هست که هیچ معلم نمی‎تواند به آن‎ها بیاموزد و باید به وسیله تجربه فرا بگیرند. آقا محمد خان از مادر جدا شد و با پدر به راه افتاد. محمد حسن خان متوجه شد پسر ارشد او با استقامت است و زود از خستگی از پای در نمی‎آید و بعد فهمید آن پسر با جرات است و از مرگ بیم ندارد، و اگر بیم داشته باشد باری آن قدر متین و با اراده هست که بتواند ترس خود را پنهان کند. محمد حسن خان متوجه شد که پسر بزرگش جوهر دارد و می‎تواند با صغر سن عهده دار کارهای بزرگ شود وبه همین جهت موقعی که از تهران حرکت کرد تا به سمت اصفهان برود آقا محمد خان را فرمانده جلو داران قشون خود کرد، در صورتی که آن یک سفر جنگی بود و برای جنگ با کریم خان زند می‎رفتند.
محمد حسن خان در آن جنگ پیروز شد، زیرا نیروی کریم خان زند نسبت به قشون کریم خان ضعیف بود. شاید اگر کریم خان سربازان لر را نگه می‎داشت می‎توانست محمد حسن خان را شکست دهد و تهران را هم فتح کند، ولی ایطور نشد و محمد حسن خان او را شکست داد و وارد اصفهان گردید، و از آن به بعد محمد حسن خان پادشاه عراق و ایالات شمالی ایران گردید.

وقتی که محمد حسن خان در اصفهان بود به او اطلاع دادند که آزاد شاه افغانی خراسان را تصرف کرده و قصد دارد از آنجا به گیلان و سپس استرآباد برود. به همین خاطر فرزندش آقا محمد خان را به تهران فرستاد تا او خود را از آن‎جا به قزوین و سپس به رشت برساند. وقتی آقا محمد خان به رشت رسید در مورد آزاد شاه پرس و جو کرد ولی چون سکنه اطلاعی از مسیر حرکت او نداشتند او به سمت مرداب انزلی رفت، ولی وقتی در مورد آزاد شاه سوال کرد متوجه شد که او به سمت مرداب انزلی نرفته و در مازندران است، به همین جهت به رشت برگشت و به پدر که پس از او وارد رشت شده وبود ملحق شد تا به سمت مازندران حرکت کنند. وقتی که به مازندران رسیدند متوجه شدند آزادشاه به ارومیه گریخته. از آن زمان تا وقتی که محمد حسن خان زنده بود هیچ وقت نتوانستند به او دستری پیدا کنند، چون او همواره در حال فرار بود. روش آزاد شاه جنگ و گریز بود که امروزه مرسوم به روش پارتیزانی است. در نهایت بعد از کشته شدن محمد حسن خان که بعدا به آن خواهیم پرداخت، در زمان حکومت کریم خان آزاشاه پذیرفت که از حکومت مقرری بگیرد و تمام سربازانش را آزاد کند.

برگردیم به موضوع آقا محمد خان و پدرش، محمد حسن خان از سال 1168 هجری قمری تا سال 1172 هجری قمری چند مرتبه با کریم خان جنگید وگاهی کریم خان را شکست و زمانی از او شکست خورد. در تمام این جنگ ها آقا محمد خان بعد از اینکه در اتراقگاه استراحت می‎کرد کتاب می‎خواند. علاقه خواند کتاب را مادرش جیران در او ایجاد کرده بود، و آن علاقه طوری جزو  فطرت آقا محمد خان شده بود که نمی‎توانست بدون کتاب به زندگی ادامه بدهد و بعد از اینکه به سلطنت رسید خوان‎ها او برایش هر شب کتاب می‎خواندند و حتی در آخرین شب زندگیش هم این عادتش ترک نشد. بر اثر حضور در جنگ های پدر و انضباط او مانند پولاد آبدیده شد و طوری مورد اعتماد پدر قرار گرفت که وقتی محمد حسن خان برای جنگ با شیخ علی خان زند به مازندران می‏‎رفت او را حاکم استرآبا کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر