۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سیزدهم

نوکران صالح بیک در همان خیمه نادرشاه زخم آقای خود را با وسایلی که موجود بود بستند تا اینکه بعد از روشن شدن هوا پزشک اردوگاه اورا مورد مداوا قرار دهند. 

بعد از اینکه محمد بیک قاجار با مردان مسلح آمد و قاتلین را مورد حمایت قرار داد در همان خیمه نادر، یک جلسه مشاوره تشکیل شد. نتیجه مشورت آن چهار نفر این شد که اولا نامه ای از طرف آن چهار نفر به علیقلی میرزا نوشته شود و به وی اطلاع بدهند که نادرشاه کشته شد و سرش از بدن جدا گردید و او باید خود را فوری به اردوگاه برساند و اداره امور را به عهده بگیرد. ثانیا سر بریده نادر را بر نیزه بزنند و به همه نشان بدهند که دیگر نادر وجود ندارد.

بعد از قتل نادرشاه، تا به سلطنت رسیدن کریم خان، ایران دیگر دارای یک حکومت مرکزی مقتدر نشد. بعد از نادر برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر گذاشت و خود را عادلشاه نامید. بعد از او تنها بازمانده نادر، شاهرخ حاکم ایران شد. بعد از او ابراهیم خان ادعای پادشاهی کرد. حکومت یکسره در حال عوض شدن بود و کار به جایی رسید که در یک زمان چهار پادشاه بر ایران حکومت می‎کردند.

در این میان دو تن از مهم ترین شخصیت ها، محمد حسن خان و کریم خان زند بودند. محمد حسن خان توانسته بود یک بار کریم خان زند را شکست بدهد، ولی بعد از آن شکست کریم خان به کمک سبزعلی بیک توانست خود را احیا کند و به اصفهان که آزاد شاه افغانی در آنجا حکومت می‎کرد حمله کرد ولی موفق نشد آن جا را فتح کند و به شیراز رفت. کریم خان در شیراز میرزا مهدی استر آبادی را موستوفی کرد، یعنی تمام امور مالی کشور خود را به او سپرد. میرزا مهدی اصرار داشت به روش نادرشاه مالیات بگیرد ولی کریم خان نمی‎پذیرفت که مانند دوره نادر مردم باید یا مالیت بدهدند یا سرشان از دم تیغ بگذرد. میرزا مهدی که مردی کار آزموده بود توانست وضع خزانه خان زند را سامان بخشد و مستمری سربازان او را به طور منظم پرداخت کند.

کریم خان می‎خواست اصفهان را اشغال کند و آزاد شاه افغانی را از پای درآورد ولی میرزا مهدی استرآبادی به او سفارش می‎نمود که از حمله به اصفهان خودداری نماید مگر وقتی که مطمئن باشد فاتح خواهد شد و برای اینکه از نیروی خود اطمینان حاصل نماید باید با امرای ایران علیه آزاد شاه متحد شود. نقشه میرزا مهدی این بود که کریم خان و محمد حسن خان با هم متحد شوند، علاوه بر اینکه آزاد شاه را شکست می‎دهند او نیز می‎تواند املاک خود را در استرآباد که تحت حکومت محمدحسن خان بود بدست بیاورد، شاید اگر آن اتفاق رخ می‎داد تاریخ ایران را طور دیگری می‎نوشتند.

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوازدهم

بعد از اینکه پادشاه از خواندن نامه فراغت حاصل کرد طبق رسمی که آن زمان مجری بود گفت به پیک بگویید نامه جواب ندارد، و پیک آزاد بود بعد از آن استراحت کند و یا مراجت نماید.
مسئله خروج علیقلی میرزا از سیستان در قبال عظمت مردی چون نادر شاه کوچک بود، اما پادشاه ایران نمی‎توانست تحمل کند که فرمان او را زیر پا بگذارند و بر خلاف امر وی رفتار نمایند. او متوجه شد که علیقلی میرزا نمی‎توانسته بدون موافقت حکام محلی از سیستان خارج شود و خود را به مشهد برساند، زیرا تمام حکام محلی می‎دانستند که او مغضوب پادشاه ایران است و نباید از سیستان خارج شود. این بود که گفت همه خائن هستند و نان مرا می‎خورند و با دشمنان من می‎سازند و به من خیانت می‎کنند.

یکی از رسوم تشریفات این بود که در سفرها، عده ای از درباریان مقابل خیمه سفره خانه صف می‎بستند و بعد از این که نادر وارد سفره خانه می‎شد و می‎نشست، آن ها وارد خیمه می‎شدند می‎ایستادند تا اینکه شاه ایران تنها نباشد و بتواند صحبت کند. در سفرهای جنگی این رسم از بین می‎رفت و نادرشاه تنها در خیمه غذا صرف می‎نمود. در آن شب وقتی نادر از خیمه خارج شد تا به سفره خانه برود همه دیدند که قیافه پادشاه ایران گرفته است و به وحشت درآمدند. نادرشاه یک سردار جنگی بزرگ بود ولی از دیپلوماسی سررشته نداشت و نمی‎توانست ظاهر سازی کند. نادرشاه بدون اعتنا به درباریان و مثل اینکه آن‎ها را ندیده باشد وارد سفره خانه شد و نشست. درباریان به موجب تشریفات و برحسب وظیفه آهسته وارد سفره خانه شدند و مقابل پادشاه، دست‎ها بر سینه ایستادند. از چهار نفری که برای قتل نادرشاه همدست شده بودند به جز قوچه بیک مابقی در خیمه حضور داشتند. چند لحظه در خیمه سکوت برقرار شد و نادرشاه دست به غذا برد امام لقمه ای در دهان نگذاشت و یک مرتبه خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت ای نابکاران خائن، من سزای شما را فردا صبح در کف دستتان خواهم گذاشت.
هیچکس جرات نکرد از شاه بپرسد به چه مناسبت او را خائن می‎داند. وحشتی مخوف بر صالح بیک، موسی بیک و محمد بیک مستولی شد، آن‎ها تصور کردند که نادرشاه به توطئه آن‎ها با علیقلی میرزا پی برده است.

نادرشاه افشار می‎دانست در یک حکومت استبدادی و مطلقه چون حکومت او، قدرت حکومت متکی بر یک چیز است، و آن ترس است. در حکومت های مطلقه فقط ترس است که قدرت حکومت را حفظ می‎کند و مانع از این می‎شود که مردم به فکر سرپیچی و طغیان بیفتند. نادرشاه با مجازات های سنگین توانسته بود طوری خوف خود را دل ها جا بدهد که وقتی حکم او به دور افتاده ترین نقاط کشور وسیعش می‎رسید حکام و امرا بدون چون و چرا اجرا می‎کردند و می‎دانستند اگر تمرد کنند نابود خواهند شد. نادرشاه در آن شب طوری خشمگین بود که نمی‎توانست لقمه ای در دهان بگذارد و خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت اگر تا فردا این علیقلی...پیدا شد که از تقصیر خائنین می‎گذرم وگرنه به تاج سلطنتم سوگند که چشم تمام خائنین از جمله شما را بیرون خواهم آورد زیرا حس می‎کنم شما هم خائن هستید و منتظر فرصتید که به من خیانت کنید.

آن سه نفر نفسی به راحتی کشیدند، چون فهمیدند که نادر به توطئه آن‏ها پی نبرده و فقط از ناپدید شدن علیقلی میرزا خشمگین است. در آن شب نادر چند لقمه بیشتر غذا نخورد و پس از صرف غذا قهوه خواست و پس از نوشیدن قهوه به خیمه خود رفت.

در داخل خیمه زن عیسوی نادر، ستاره، که پادشاه ایران وی را دوست می‎داشت حضور داشت منتظر مراجعت شاه بود و وقتی دید که نادرشاه خشمگین است برخواست و از شاه استقبال کرد و پرسید ظل الله را چه می‎شود؟ نادر شاه نشست و گفت هرکس که در پیرامون من می‎باشد به من خیانت می‎کند. ستاره پرسید آیا اتفاق تازه ای رخ داده است؟ نادر گفت من امر کرده بودم که علیقلی از سیستان خارج نشود و او بر خلاف امر من رفتار کرده و از سیستان خارج شده و او را در مشهد دیده اند و با اینکه مسافت یکصد و هشتاد فرسنگ را طی کرده یک تن از حکام بین راه از عبور او ممانعت نکرده یا عبورش را به من اطلاع نداده. من تصمیم گرفته ام ریشه تمام خائنین را خشک کنم. ستاره در صدد برآمد که با مهربانی شاه را از خشم خود فرود بیاورد، اماغضب پادشاه از بین نمی‎رفت و خواست بخوابد. ستاره بستر شاه را آماده کرد و نادرشاه استراحت نمود و بعد از نیم ساعت خوابش برد، اما ستاره خوابش نمی‎برد.

سران توطئه تصمیم گرفتند که محمد بیک قاجار در خارج از اردوی نادر نیرویی مهیا کنید که بعد از قتل نادر از آن‎ها حمایت کند و مانع از آسیب دیدن آن‎ها شود و قرار شد سه نفر دیگر به همراه دو نفر از نوکران مورد اعتمادشان وارد خیمه نادر شوند. آن‎ها نمی‎توانستند بدون دلیل به نگهبانان خیمه نادر نزدیک شوند به همین جهت به بهانه اینکه ظل الله دستور داده محافظت از خیمه افزایش یابد و باید یک نفر دیگر در کنار آن‎ها باشد نزدیک آن‎ها شدند. آن‎ها کار سه نگهبان را یکسره کردند ولی در حین قتل آخرین نگهبان ستاره که هنوز نخوابیده بود ناگهان صدایی شنید که به ترکی گفت سوختم و از خواب بیدار شد و بر اثر حرکت او نادر شاه هم بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ اما ستاره فرصت نکرد که جواب بدهد زیرا موسی بیک، قوچه بیک و صالح بیک و نوکران آن‎ها با شمشیرهای برهنه به داخل خیمه تهاجم نمودند.

نادر نمی‎توانست در تاریکی بخوابد و چراغ کم نوری به نام مردنگی (بر وزن همدردی) را در خیمه روشن می‎کرد، به همین جهت وقتی مهاجمین وارد خیمه شدند به سهولت او را یافتند. اولین ضربه را صالح بیک به فرق نادر شاه زد، سپس قوچه بیک و موسی بیک ضربات پی در پی را وارد کردند و نادر بی حرکت شد. هیچ یک از آن سه نفر مسئوایت جدا کردن سر نادر را به عهده نگرفتند و سر را تاج اوقلی، نوکر موسی بیک از بدن جدا کرد. وقتی که آن نه نفر وارد خیمه نادر شدند یکی از نوکران دستش را روی دهان ستاره گذاشته بود که فریاد نزند و بعد از پایان کار دستش را برداشت، در همین موقع ستاره به سمت تخت نادر که با خون او رنگین شده بود رفت و خنجری که زیر تخت داشت را از قلاف خارج کرد و به تهی گاه راست صالح بیک فرو کرد و او از فرط درد بر زمین افتاد. موسی بیک و نوکران صالح بیک با شمشیر به ستاره حمله ور شدند و با ضربات شمشیر او را به قتل رساندند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت یازدهم

علیقلی میرزا گفت وقتی وارد خیمه او شدید ملاحظه زنش را نکنید و حمله نمایید و بدانید که این مرد هفت جان دارد و تا سرش را از تنش جدا ننمایید نخواهد مرد. قوچه بیک گفت ولی اشکال بزرگ واردشدن به خیمه نادرشاه است. علیقلی میرزا گفت برای تو که امشب فرمانده قراولان خاصه هستی اشکال ندارد و می‎توانی به سهولت وارد شوی.
قوچه بیک گفت اینطور نیست، اگرچه من می‎توانم همراهان خودم را تا پشت خیمه ببرم ولی آنجا فقط یک نفر که افسر قراولان خاصه، یعنی من، باشد می‎تواند به خیمه نادرشاه وارد شود و اجازه ورود ندارد مگر اینکه بانگ بزند و خود را معرفی کند و نادر از درون خیمه به او جواب بدهد و به او بگوید که وارد خیمه شو درغیر این صورت نگهبانانی که اطراف خیمه هستند از ورود او ممانعت خواهند کرد ولو افسر کشیش خودشان باشد. علیقلی میرزا گفت در گذشته اینچنین نبود. قوچه بیک گفت مدتیست اینطور شده. علیقلی میرزا پرسید نگهبانان چند نفر هستند؟ قوچه بیک گفت چهار نفر، یک نگهبان در هر طرف. علیقلی میرزا گفت آن نگهبانان را باید خودتان به قتل برسانید و به همراهانتان محول نکنید، چون ممکن است دچار وحشت شوند و نتوانند با یک ضربت  آن‎ها از پای درآورند و مانع از این شوند که صدایی از آن‎ها خارج شود.
قبل از حرکت هریک از شما باید تعیین کنید که کدام نگهبان را خواهید کشت و نگهبان با یک ضربت بر حلقومش باید بی صدا شود. وارد آوردن ضربت بر حلقوم برای ما یک مسئله حیاتی است چون اگر ضربه به جایی غیر از حلقوم اصابت کند باعث بیدار شدن نادر و دیگر قراولان خاصه که در قرارگاهشان هستند خواهد شد.
آن چهار نفر تعهد کردند که چهار نگهبان اطراف چادر نادر را خودشان به قتل برسانند.
علیقلی میرزا گفت بعد از این که آن چهار نفر را از پا درآوردید وارد خیمه نادر شوید و بعید نیست که او از خواب بیدار شده باشد و در صدد تطمیع و وعده دادن به شما براید که از قتلش صرف نظر کنید، ولی شما نباید به او مجال تکلم بدهید و بی درنگ او را به قتل برسانید. شما نادر را می‎شناسید، اگر او شما را ببیند و زنده بماند فردا هیچ کدامتان را زنده نخواهد گذاشت و اگر ترحم کند شما را به جلادانش خواهد سپرد وگرنه یا زنده می‎سوزاند یا شمع آجین می‎کند.

آن چهار نفر گفتند سرش را خواهیم برید. بعد قوچه بیک گفت موافقت ما از این جهت است که دیگر از دست او به جان آمده ایم و او فردا یا ما را خواهد کشت یا مکحولمان خوهد کرد، ولی  می‎خوهیم بدانیم بعد از این کار چه بر سر ما خواهد آمد، آیا کشته می‎شویم یا برای این کارمان پاداش می‎گیریم؟
علیقلی میرزا گفت برای چه شما باید کشته شوید؟ قوچه بیک گفت ممکن است بعد از نادر یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد و فرزند نادر ما را به جرم قتل پدرش خواهد کشت.
علیقلی میرزا گفت شما می‎دانید که فرزند ارشد نادر رضاقلی میرزا کور است و نمی‎تواند به سلطنت کند؛ قوچه بیک گفت ولی او یگانه فرزند نادر نیست و نادر فرزندان دیگری نیز دارد. علیقلی میرزا گفت اگر ما می‎خواستیم یکی از فرزندان نادر حکومت کند نادر را نمی‎کشتیم. قوچه بیک گفت ما نمی‎خواهیم اما ممکن است مردم بخواهد یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد.
علیقلی میرزا گفت مسئولیت این موضوع با من، من نمی‎گذارم مردم بگویند که یکی از فرزندان نادر باید پادشاه شود.
موسی بیک گفت ای شاهزاده، ممکن است امروز مردم از دست نادر به جان آمده باشند ولی فردا آن‎ها خدمات او را به یاد خواهند آورد و متوجه می‎شوند که نادرشاه تمام قفقاز را تا دامنه کوه های قاف، و تمام بین النهرین و قسمتی از عربستان و تمام افغانستان و تمام ماور النهر تا شمال رود جیهون و تمام هندوستان غربی را تا رود سند جزو خاک ایران کرد و بعد از به خاطر آوردن این خدمات بگویند یکی از پسران نادر باید به حکومت برسد. 

علیقلی میرزا گفت من کاری می‎کنم مردم در سدد بر نیاییند که یکی از پسران نادر به سلطنت برسد. موسی بیک گفت آیا ممکن است بپرسیم آن کار چیست؟ 
علیقلی میرزا گفت آن کار عبارت است از قطع شجره نادر، به طور مطلق وقتی دیگر کسی از اولاد نادر باقی نماند دیگر مردم نخواهد گفت باید یکی از فرزندان نادر به جای پدر حکومت کند

قوچه بیک گفت اینک باید فهمید بعد از  خاتمه کار چه به ما می‎رسد. علیقلی میرزا گفت دویست کرور در کلات موجود است و آن را بین خود تقسیم می‎کنیم و به هر کدام از ما چهل کرور می‎رسد.

نتیجه مذاکرات آن پنج نفر این شد که بعد از قتل نادرشاه برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر خواهد گذاشت و آن چهار نفر و اطرافیان از او اطاعت خواهند کرد و بعد از تقسیم آن دویست کرور هر کدام از آن چهر نفر والی یکی از ایالت های بزرگ ایران خواهند شد.

روز چهاردهم جمادی الثانی سال 1160 هجری قمری مصادف با سال 1747 میلادی غروب کرد در آن  روز هنوز بهار منقضی نشده بود و بوی علف از صحرا به مشام می‎رسید. هوا که تاریک شد خیمه نادرشاه را با لاله های متعدد روشن کردند و پس از ساعتی به او اطلاع دادند که در خیمه سفره خانه، سفره گسترده شده. نادر حرکتی کرد که برخیزد و به سوی خیمه سفره خانه برود که به او اطلاع دادند پیکی از مشهد آمده و نامه ای از حکمران مشهد دارد و می‎گوید باید آن را به دست ظل الله بدهد. نادرشاه به پیک اجازه ورود داد، پیک غبار آلود داخل شد و به خاک افتاد و پس از برخواستن نامه را با دو دست تقدیم پادشاه کرد و به حالت قهقرایی از خیمه خارج شد. حاکم مشهد در نامه نوشته بود که علیقلی میرزا را در مشهد دیده اند و وقتی خواستند او را پیدا کنند ناپدید شده. همه می‎دانستند برادرزاده نادرشها مغضوب است و حکومت سیستان برای او نوعی مجازات به شمار می‎آمده و اشخاص کوچکتر از وی حکومت ایلات بزرگتر را داشتند.
علیقلی میرزا به موجب حکم نادرشاه اجازه نداشت از سیستان خارج شود و نادرشاه به او گفته اگر به مشهد بیایی و من را ببینی دیگر چیزی را نخواهی دید (نابینا خواهی شد). این را همه امرای ایران می‎دانستند و به همین جهت حاکم مشهد از دیدن علیقلی میرزا در مشهد حیرت و وحشت کرد، چون می‎دانست پادشاه حاکم قاصر و تنبل را به شدت مجازات می‎کند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دهم

قبل از قتل نادرشاه برادرزاده اش علیقلی میرزا حاکم سیستان و مضافات آن بود، محصلین مالیات برای سیستان و مضافات مبلغ یکصد و پنجاه هزار هزار نادری مالیات تعیین کرده بودند.

علیقلی میرزا به اتکای اینکه برادرزاده نادر است و او می‎تواند از نادرشاه بخواهد که در مالیات به وی تخفیف بدهید نامه ای نوشت و در آن نامه درخواست کرد که مالیات به پنجاه هزار نادری کاهش یابد. نادرشاه در جواب برادرزاده اش نامه‎ی تندی نوشت و گفت آیا تو اینقدر جسور شده ای که بر مالیاتی که محصلین من برای تو وضع می‎کنند ایراد می‎گیری؟ و اگر بی‎درنگ یک صد و پنجاه هزار نادری را به محصلین مالیات پرداخت کردی فبها وگرنه تو و تمام مردم سیستان سر را از دست خواهید داد.

علیقلی میرزا می‎دانست که اگر تمام مردم سیستان را هم بکشد نمی‎تواند یک صد و پنجاه هزار نادری را تهییه کند و از طرف دیگر هم می‎دانست اگر آن مبلغ را پرداخت نکند کشته خواهد شد. او از مامورین مالیات ده روز مهلت خواست و بدون اطلاع آن‎ها از شهر خارج شد و به سوی مشهد حرکت کرد.

از لحظه ای که علیقلی میرزا سیستان را ترک پیوسته به فکر کشتن نادر بود و بدون استراحت راه می‎پیمود.وقتی علیقلی میرزا بعد از پنج روز خود را به مشهد رسانید نادرشاه به قوچان رفته بود تا در کلات گنج خود را از نظر بگذراند.
علیقلی میرزا قبل از اینکه از سیستان راه بیفتد با عده ای از درباریان همدست بود و آن‎ها فکر قتل نادر را کرده بودند. او خود را به اردوی نادرشاه در فتح آباد قوچان رساند ولی وارد اردو نشد. بلکه به همدستانش اطلاع داد که خارج از اردو در بیابان به او ملحق شوند، آن چهار نفر عبارت بودند از: صالح بیک افشار، محمد بیک قاجار ایروانی، موسی بیک افشار و قوچه بیک افشار اورموی.
به طوری که بعدا معلوم شد هر یک از آن چهار نفر همدستانی داشتند و سران توطئه آن چهارنفر بودند به همراه برادرزاده نادرشاه.

علیقلی میرزا روز شنبه چهارده ماه جمادی الثانی سالی 1160 هجری قمری آن چهار نفر را در بیابان خارج از اردوی نادرشاه دید و گفت همین امشب باید کار را یکسره کنید و من پنج روزه خود را از سیستان به اینجا رسانده ام که بگوییم تاخیر جایز نیست، زیرا اگر امشب کار را یکسره نکنید فردا نادرشاه وارد قوچان خواهد شد و در ارک آنجا سکونت خواهد کرد و دیگر دست شما به او نخواهد رسید.

علیقلی میرزا گفت در راه بین قوچان و کلات هم می‎توانیم این کار را انجام بدهیم. 
علیقلی میرزا گفت نه، چون تا آن موقع نادرشاه از حضور من در این حدود مطلاع خواهد شد و خواهد فهمید نیم کاسه ای زیر کاسه است و احتیاط را برای محافظت از خود بیشتر خواهد کرد.

من از سیستان مثل باد حرکت کرده ام به و سعی کردم کسی از من جلو نیفتد. ولی در بعضی از چاپارخانه ها برای تعویض اسب مجبور شدم خودم را معرفی کنم و در مشهد هم بدون شک من را شناخته اند و اگر خبر ورود من به مشهد فردا به دست نادر نرسد حتما پس فردا خواهد رسید.

من امیدوارم فردا خبر آمدن من به اینجا به نادرشاه نرسد و به طوریکه می‎دانید فردا نادرشاه در ارک سکونت خواهد کرد و در این صورت دیگر دست ما به او نمی‎رسد.

قوچه بیک گفت در این صورت امشب آمدن به اردوگاه خطرناک است. علیقلی میرزا گفت من به اردوگاه نمی‎آیم چون آنجا همه من را می‎شناسند و فورا این خبر به نادرشاه خواهد رسید. آن چهار نفر گفته علیقلی میرزا را تصدیق کردند و بردرزاده نادر گفت اگر شما امشب کار را یکسره نکنید دیگر نخواهید توانیست به مقصود برسید. بعد علیقلی میرزا که می‎دانست دونفر از آن چهار نفر از افسران ارشد قراولان خاصه (یعنی مستحفظین مخصوص نادر) بودند پرسید امشب کشیش فرماندهی قراولان خاصه با کیست؟

قوچه بیک گفت با من است. علیقلی میرزا گفت در این صورت شما می‎توانید خود را به سهولت به خیمه نادر برسانید و آیا می‎توانید بفهمید امشب کدام یک از زن های نادرشاه در خیمه اش به سر خواهد برد؟

علیقلی میرزا می‎دانست که نادر در سفرهای جنگی زن با خود نمی‎برد ولی از آنجا که آن سفر یک سفر جنگی نبود نادرشاه چندتن از زن هایش را با خویش برد. محمد بیک قاجار گفت در این چند شب همواره ستاره زن عیسوی نادر در خیمه‎ی او به سر می‎برد شاید امشب هم او در خیمه اش باشد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت نهم

جیران بعد از شنید اظهارات شوهرش گفت سبزعلی بیک مردیست فاسق و اینک که او دشمن ما شده یقینا تو را نزد نادرشاه یاقی جلوه خواهد داد و پادشاه ایران را برای حمله به تو ترغیب خواهد کرد.
محمد حسن خان گفت من تسلیم نمی‎شوم و سر را زیر تیغ جلاد نخواهم برد.
جیران گفت آیا در خود نیروزی مقاومت در برابر نادرشاه را می‎بینی؟
محمد حسن خان گفت نه، ولی آن‎قدر مقاومت می‎کنم تا کشته شوم.
جیران گفت مقاومت کردن تا کشته شدن یک راه حل منفی است و آن را کسی انتخاب می‎کند که راه دیگری نداشته باشد.
محمد حسن خان گفت طوری صحبت می‎کنی که انگار راه دیگری هم وجود دارد. جیرام گفت تو می‎توانی تا قبل از رسیدن قشون دیوانی از اینجا مهاجرت کنی.
محمد حسن خان گفت کجا برم؟
جیران گفت برو پیش ترکمانان، اگرچه رابطه تو با طایفه یوخاری باش خوب نیست، ولی با ترکمانان خوب است.
محمد حسن خان من چیزی ندارم که پیش آن‎ها برم و افراد طایفه وقتی وارد صحراهای شمالی شدند چیزی برای آدوقه ندارند.
جیران گفت به همین مقدار گوسفند قناعت کن و مقداری هم از ترکمان ها وام بگیر و تعهد کن آن را بعد از سه سال با نفع آن بازخواهی گرداند تا گشایشی حاصل شود.

محمد حسن خان بزرگان طایفه را جمع کرد و نظر جیران را به اطلاع آن‎ها رساند و آن‎ها نیز پذیرفتند و روز بعد حرکت کردند. بعد از بیست روز راهپیمایی آن‎ها خود در منطقه ای امن یافتند. جایی که طایفه آشاقی باش در آن‎جا توقف کرده بود صحرایی مقعر بود به نام فالق که قشلاق ترکمانان محسوب می‎شد.

ترکمان ها علاوه بر دامداری به کشاورزی هم می‎پرداختند. قبل از کوچ به قشلاق در زمین بذر می‎ریختند و شخم می‎زدند و آن را با لایه‎ی نازکی از خاک می‎پوشاندند تا تمام بذرها را پردندگان نخوردند، و منتظر اولین باران پاییزی می‎شدند. وقتی که زمین بعد از بارش باران سبز می‎شد به قشلاق می‎رفتند و بعد از پایان فصل سرما می‎دیدند که خوشه های رسیده اند.

طایفه‎ی آشاقی باش از ترکمان‎ها کشاورزی آموختند و قبل از رفتن به قشلاق زمین‎ها را آماده می‎کردند و بعد از پایان فصل سرما محصولاتشان را برداشت می‎کردند.

آن‎ها توانستند بعد از سه سال تمام وام ترکمانان را در موعد مقرر پرداخت کنند و خود نیز زندگی نسبتا خوبی بدست آورده بودند. دو سال بعد از ورود آن‎ها به صحرای ترکمان ها پسر دوم محمد حسن خان متولد شد که نام او را حسینقلی گذاشتند.

مدت چهار سال محمد حسن خان و طایفه آشاقی باش بین ترکمانان بسر بردند و در این مدت رییس واقعی طایفه جیران بود به طوری که حتی مردم برای رفع اختلافاتشان نزد او می‎رفتند و گویی اصلا محمد حسن خان وجود ندارد.

آن‎گاه خبری به محمد حسن خان و جیران رسید که آن‎ها را تکان داد، گذشته از آن‎ها هرکس در هر شهر و بلاد و قصبه از شنید آن خبر تکان می‎خورد؛ خبر مرگ نادرشاه.

هیچکس تصور نمی‎کرد که روزی نادرشاه بمیرد، همه فکر می‎کردند تا وقتی خودشان زنده هستند باید به نادرشاه مالیات بدهند و بعد از خودشان فرزندانشان و نوادگانشان باید خراجگذار نادرشاه باشند.

وقتی خبر کشته شدن نادر به مردم کسی آن را باور نمی‎کرد و فکر می‎کردند خود او این خبر کذب را بین مردم پخش کرده تا ببیند خبر مزبور در بین مردم چه اثری دارد.

وقتی دو نفر به هم می‎رسیدند و یکی خبر مرگ نادر را مطرح می‎کرد دیگری می‎گفت ممکن نیست ظل الله کشته شود و یا به مرگ طبیعی بمیرد.

ولی نادرشاه کشته شده بود.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هشتم

یک هفته بعد از ورود محمد حسن خان به طایفه آشاقی باش محصلین سبزعلی بیک برای وصول خراج سالیانه آمادند. محمد حسن خان با اینکه دلی پر خون از سبزعلی بیک داشت ولی با احترام از مامورین او پذیرایی کرد و یک یورت در اختیار آن‎ها قرار داد. محصلین مالیاتی شب را استراحت کردند و فردا صبح نزد محمد حسن خان رفتند و از او پنج هزار نادری خراج آن سال را خواستند.

محمد حسن خان گفت هنوز موقع پرداخت مالیات نرسیده.

محصلین گفتند بر حسب امر نادرشاه تاریخ وصول خراج و مالیات جلو افتاده.

محمد حسن خان گفت من در پایتخت بودم و تحقیق کردم و مطلع شدم تاریخ وصول مالیات بر طبق سنوات قبل است.

محصلین مالیات گفتند شاید در خراسان آن طور بوده، ولی در استرآباد تاریخ وصول جلو افتاده و خان باید زودتر مالیات را بپردازد.

محمد حسن خان دید که نمی‎تواند محصلین مالیات را متقاعد کند که تاریخ وصول مالیات همان تاریخ سنوات گذشته است گفت اگر قبل از آمدن سیل به اینجا می‎آمدید می‎دید که طایفه ما اسب و گوسفند داشت ولی بر اثر سیل اسب و گوسفند ما ازبین رفته اند و دارایی ما فقط دویست و پنجاه اسب و دو هزار و پانصد گوسفند است و ما با فروش اسب و گوسفندهایمان هزار نادری هم نمی‎توانیم فراهم کنیم چه رسد به پنج هزار نادری.

محصلین مالیات که برای دریافت خراج رفته بودند از فردی به نام لطفعلی فزلوق اطاعت می‎کردند. لطفعلی با انگشت چهارتن از همکارانش را که در یورت بودند نشان داد و گفت ما از طرف حاکم استرآباد برای وصول مالیات آمده ایم. اگر پول داری فوری پنج هزار نادری بده و اگر نداری قرض کن و هنگام قرض کردن رسوم ما نباید فراموش شود.

 محمد حسن خان گفت با چه وثیقه ای قرض کنم. لطفعلی گفت تو رییس یک طایفه ای و اسم رسم داری به راحتی می‎توانی چند هزار نادری قرض کنی. محمد حسن خان گفت چه کسی به یک طایفه ورشکسته که همه می‎دانند همه چیزش نابود شده وام می‎دهد.

لطفعلی گفت تو می‎دانی وقتی ما برای وصول خراج و مالیات می‏آییم نمی‎توانیم با دست خالی مراجعت کنیم. ما ماموریم و معذور باید از تو مالیات بگیریم و به تو مفاصا حساب بدیهم و برگردیم. این حرف تو در گوش ما نمی‎رود و اگر پول نداری باید فوری پول فراهم کنی. محمد حسن خان گفت به چه وسیله ای و از چه راه.

لطفعلی به همکارانش گفت که نیم ساعت در خارج از یورت به سر ببرند تا بتواند به تنهایی با محمد حسن خان صحبت کند.

بعد از رفتن آن‎ها قزلوق گفت سبزعلی بیک از دست تو خشمگین است چون زن تو دوتن از نوکران او را کشته است.

محمد حسن خان گفت زن من برای دفاع از ناموس خود آن دو را کشت و اگر آن کار نمی‎کرد او را می‎ربودند و حیثیت ما لکه دار می‎شد.

قزلوق گفت، خان تو یک مرد سخت گیر هستی.

محمد حسن خان با تعجب پرسید چطور؟

قزلوق گفت اگر تو قدری سهل انگار باشی مساله خراج امسال با سهولت برطرف خواهد شد.

محمد حسن خان گفت چگونه سهل انگار باشم؟

لطفعلی قدری تامل گرد، چون موضوعی ای که می‎خواست بر زبان بیاورد دشوار بود. سپس برای اینکه خود را آسوده کنند مانند شناگری که یک مرتبه خور را به استخر آب سرد می‎اندازد گفت زن خود را طلاق بده تا سبزعلی بیک بتواند او را بگیرد.

وقتی محمد حسن خان این را شنید مثل این بود که آسمان بر فرقش فرو آمده. دست رییس طایفه به سمت قبضه دشنه ای رفت که همیشه در کمرش بود، ولی از ترس عواقب کار دستش را دور کرد. چون قتل مامورین مالیات در آن دوره جرمی بود که کفاره آن را فقط قاتل تادیه نمی‎کرد  بلکه تمام طایفه اش معدوم می‎شوند. زیرا مامورین مالیات قاضی نیز بودند.

محمد حسن خان از وقاحت حاکم استرآباد متحیر بود که چگونه آن مرد توانسته آن حرف را به لطفعلی برساند و آن مرد چگونه توانست آن حرف را به زبان بیاورد.

محمد حسن خان گفت سبزعلی بیک وقیح ترین شخصی است که تا به حال دیده ام. قزلوق گفت این حرفت را نشنیده می‎گیرم.

 سپس لطفعلی گفت نمی‏خواهی پنج هزار نادری خراج را پرداخت کنی؟

محمد حسن خان گفت می‎خواهم ولی نمی‎توانم.
لطفعلی گفت خان، ما برای وصول مالیات آمده ایم و نمی‎توانیم دست خالی بازگردیم. ما باید از مودی مالیات پول بگیریم یا سر او را ببریم. و تو میدانی اگر ما دست خالی از اینجا برویم با یک قشون باز خواهیم گشت و در آن صورت بر تو پوشیده نیست چه بر تو افرد طایفه ات خواهد گذشت.

محمد حسن خان گفت هرچه می‎خواهید بکنید.
قزلوق گفت آیا ما را دست خالی باز می‎گردانی؟
محمد حسن خان گفت نظر به این که چیزی ندارم که پرداخت کنم ناچار دست خالی بازمی‎گردید.
قزلوق گفت قلق ما را بده.
محد حسن خان دست در جیب کرد و دو نادری جلوی لطفعلی گذاشت.
قزلوق گفت ما پنج نفر هستیم و تو فقط دو نادری می‎دهی، ده نادری بده که به هر کدام از ما دو نادری برسد.
محمد حسن خان گفت اگر داشتم مالیات را که واجب تر بود می‎دادم، چیزی برای دادن ندارم. قزلوق گفت گوسفند بده، اسب بده. محمد حسن گفت ندارم، مال چه کسی را بدهم؟
لطفعلی گفت صدا بزن تا همکارهای من بیایند. سپس محمد حسن خان کسی را فرستاد تا آن‎ها را بیاورد. وقتی دیگر مامورین آمدند، لطفعلی گفت ببینید خان فقط دو نادری به ما می‎دهد و وقتی می‎گویم اسب و گوسفند بده می‎گوید ماله چه کسی را بدهم. یکی از مامورین گفت ماله هرکس هست بده، همانطور که دیوان از خراج و مالیاتش نمی‎گذرد ما هم از رسوم خود نمی‎گذریم.
محمد حسن خان گفت، گفتم که ندارم. مردان طایفه آشاقی باش که بسیار کنجاکاو بودند که سرانجام پرداخت مالیات چه می‎شود از دور یورت هایی را مامورین مالیات و رییس طایفه در آن‎ بودند احاطه کرده بودند. لطفعلی که دید او و مامورانش در محاصره مردان اشاقی باش هستند ادامه مجادله را صلاح ندانست و ترسید که ادامه دادن بحث باعث مجروع شدهن یا قتل آن‎ها شود، دو نادری را برداشت و در جیب گذاشت و به همکارانش گفت که باید مراجعت کنیم.

محمد حسن خان دید که آن‎ها قصد مراجعت دارند دستور داد تا اسب‎هایشان را زین کردند و بعد از نیم ساعت که اسب ها زین شد محصلین مالیات طایفه آشاقی باش را ترک کردند.

همین که آن‎ها رفتند، محمد حسن خان خویش را نزد جیران رساند و نتایج مذاکره را به اطلاع او رساند.