۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پانزدهم

آقا محمد خان جوانی بود باریک اندام، متوسط القامه، دارای چشم های زیبا و دهانی کوچک و پیشانی بلند. او از مادر نوشتن و تیراندازی را آموخته بود. از وقتی دستهایش آنقدر قوت داشت که می‎توانست تفنگ بدست بگیرد و قنداق به کفت بگذارد، جیران تفنگ به دستش داد. جیران برای او می‎گفت وقتی که تو متولد شدی ستاره دنباله داری طلوع کرد و پس از آن وقایع خطیری برای پدرت و طایفه آشاقی باش روی داد، ولی همه آن ها به عاقبت خیر منتهی شد، من اطمینان دارم که توبعد از اینکه به رشد کامل رسیدی از مردان بزرگ خواهی شد و یک مرد بزرگ باید تیرانداز، شمشیر زن، دانشمند و مقتصد باشد و بزرگی میسر نمی‎شود مگر اینکه تمام عوامل آن در یک نفر جمع گردد.

وقتی آقا محمد خان دوازده ساله شد جیران به او گفت، فرزند، اینک موقعه‎ای است که با پدرت بروی تا اینکه از اطلاعات و تجربه هایی که نزد من نصیب تو نمی‎شود و آن‎ها را باید در مسافرت و جنگ و برخورد با افراد دیگر بدست آورد برخوردار شوی. من تو را دوست دارم و قلبم راضی نیست که از من جدا شوی ولی عقل حکم می‎کند که با پدرت بروی  تا اینکه آزمایش بدست آوری، چون در زندگی هرکس و بخصوص مردانی که روزی باید به جاهای بزرگ برسند چیزهایی هست که هیچ معلم نمی‎تواند به آن‎ها بیاموزد و باید به وسیله تجربه فرا بگیرند. آقا محمد خان از مادر جدا شد و با پدر به راه افتاد. محمد حسن خان متوجه شد پسر ارشد او با استقامت است و زود از خستگی از پای در نمی‎آید و بعد فهمید آن پسر با جرات است و از مرگ بیم ندارد، و اگر بیم داشته باشد باری آن قدر متین و با اراده هست که بتواند ترس خود را پنهان کند. محمد حسن خان متوجه شد که پسر بزرگش جوهر دارد و می‎تواند با صغر سن عهده دار کارهای بزرگ شود وبه همین جهت موقعی که از تهران حرکت کرد تا به سمت اصفهان برود آقا محمد خان را فرمانده جلو داران قشون خود کرد، در صورتی که آن یک سفر جنگی بود و برای جنگ با کریم خان زند می‎رفتند.
محمد حسن خان در آن جنگ پیروز شد، زیرا نیروی کریم خان زند نسبت به قشون کریم خان ضعیف بود. شاید اگر کریم خان سربازان لر را نگه می‎داشت می‎توانست محمد حسن خان را شکست دهد و تهران را هم فتح کند، ولی ایطور نشد و محمد حسن خان او را شکست داد و وارد اصفهان گردید، و از آن به بعد محمد حسن خان پادشاه عراق و ایالات شمالی ایران گردید.

وقتی که محمد حسن خان در اصفهان بود به او اطلاع دادند که آزاد شاه افغانی خراسان را تصرف کرده و قصد دارد از آنجا به گیلان و سپس استرآباد برود. به همین خاطر فرزندش آقا محمد خان را به تهران فرستاد تا او خود را از آن‎جا به قزوین و سپس به رشت برساند. وقتی آقا محمد خان به رشت رسید در مورد آزاد شاه پرس و جو کرد ولی چون سکنه اطلاعی از مسیر حرکت او نداشتند او به سمت مرداب انزلی رفت، ولی وقتی در مورد آزاد شاه سوال کرد متوجه شد که او به سمت مرداب انزلی نرفته و در مازندران است، به همین جهت به رشت برگشت و به پدر که پس از او وارد رشت شده وبود ملحق شد تا به سمت مازندران حرکت کنند. وقتی که به مازندران رسیدند متوجه شدند آزادشاه به ارومیه گریخته. از آن زمان تا وقتی که محمد حسن خان زنده بود هیچ وقت نتوانستند به او دستری پیدا کنند، چون او همواره در حال فرار بود. روش آزاد شاه جنگ و گریز بود که امروزه مرسوم به روش پارتیزانی است. در نهایت بعد از کشته شدن محمد حسن خان که بعدا به آن خواهیم پرداخت، در زمان حکومت کریم خان آزاشاه پذیرفت که از حکومت مقرری بگیرد و تمام سربازانش را آزاد کند.

برگردیم به موضوع آقا محمد خان و پدرش، محمد حسن خان از سال 1168 هجری قمری تا سال 1172 هجری قمری چند مرتبه با کریم خان جنگید وگاهی کریم خان را شکست و زمانی از او شکست خورد. در تمام این جنگ ها آقا محمد خان بعد از اینکه در اتراقگاه استراحت می‎کرد کتاب می‎خواند. علاقه خواند کتاب را مادرش جیران در او ایجاد کرده بود، و آن علاقه طوری جزو  فطرت آقا محمد خان شده بود که نمی‎توانست بدون کتاب به زندگی ادامه بدهد و بعد از اینکه به سلطنت رسید خوان‎ها او برایش هر شب کتاب می‎خواندند و حتی در آخرین شب زندگیش هم این عادتش ترک نشد. بر اثر حضور در جنگ های پدر و انضباط او مانند پولاد آبدیده شد و طوری مورد اعتماد پدر قرار گرفت که وقتی محمد حسن خان برای جنگ با شیخ علی خان زند به مازندران می‏‎رفت او را حاکم استرآبا کرد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت چهاردهم

کریم خان طرح میرزا مهدی را قبول نکرد، چون او احساس می‎کرد که میرزا مهدی مقصود دیگری دارد، زیرا در گذشته نامه ای را که آن مرد به محمد حسن خان نوشته بود خواند و اطلاع حاصل کرده بود که هدف وی تصرف املاکش در استرآباد است، از این گذشته کریم خان نمی‎خواست مقدم بر درخواست اتحاد باشد و انتظار داشت اول محمد حسن خان قدم پیش گذارد و محمد حسن خان که قصد داشت به ایالات مرکزی ایران حمله کند و قدم بجلو نمی‎گذاشت.

یک سال بعد از اینکه خان زند در شیراز سکونت کرد وضع مالی او و هم وضع قشون او طوری اصلاح شد که توانست برای حمله به اصفهان به راه بیفتد. لیاقت میرزا مهدی مورد توجه خان زند قرار گرفت و هنگامی که می‎خواست به سوی اصفهان راه بیفتد او را که موستوفی کل بود حکمران شیراز نیز کرد. سربازان کریم خان برای حمله به آزاد شاه افغانی عبارت بودند از سربازان لر و عده ای از عشایر فارس. آزاد شاه با سربازان خود جهت جلوگیری از حمله کریم خان زند از شهر خارج شد ولی نیروی خان زند طوری نسبت به آن‎ها برتری داشت که آزاد شاه متوجه شد که نمی‎تواند مقاومت کند و برگشت و قصد داشت خود را به اصفهان برساند و از آن جا مقاومت نماید ولی مردم اصفهان دروازه‎های شهر را به روی او بستند و او نتوانست وارد شهر شود و ناچار شد بگریزد.
طولی نکشید که قشون کریم خان به شهر رسید و او که می‎دانست در شهر همه او را می‎شناسند خود را به مردم نشان داد و سکنه اصفهان که بالای حصار جمع شده بودند صلوات فرستاند و با شادمانی دروازه ها را به روی قشون کریم خان گشودند و پیش پایش گوسفند قربانی کردند. شادمانی مردم اصفهان بر اثر یک اتفاق ناگوار از بین رفت، و آن این بود که لر های پشت کوه از فرط سادگی به گمان اینکه اصفهان شهری است که با جنگ گرفته شده و غارت کردن آن مجاز است دست به چپاول زدند و کریم خان زند مجبور شد توسط سربازانی که از عشایر فارس بودند جلوی آن‏ها را بگیرد؛ گرچه جلوی لرها گرفته شد و آن قسمت از اموال که غارت شده بود به صاحبانشان مسترد گردید اما عده ای از لرها و سربازان عشایر فارس به قتل رسیدند و بین لرها و خان زند کدورت بوجود آمد.

لرها بعد از آن ماجرا به مقسط الرئس خود پشت کوه ها بازگشتند ولی برخی اعتقاد داشتند کریم خان به سبب کینه ای که بوجود آمده بود آنها را بازگرداند. با بازگشت لرها به پشت کوه، کریم خان شجاع ترین سربازانش را از دست داد و سپاهش ضعیف شد.
میرزا مهدی استرآبادی از زد و خورد لرها و سربازان عشایر فارس در اصفهان با خبر شد و به کریم خان نامه نوشت و درخواست کرد که که خان زند آنها را باز گرداند و مورد تحبیب قرار دهد، ولی کریم خان فرصت این را پیدا نکرد، زیرا به طوری که خواهیم گفت مورد حمله محمد حسن خان قرار گرفت.

بعد از اینکه اوضاع شهر اصفهان آرام شد وجوه شهر از کریم خان درخواست کردند که تاج بر سر بگذارد و به طور رسمی بر تخت جلوس کند و به نام خود سکه بزند، ولی کریم خان زند گفت من وکیل الرعایا هستم نه پادشاه و تاج نمیگذارم. وجوه اصفهان گفتند ما از این جهت درخواست می‎کنیم تاج بر سر بگذارید که برای سلطنت کسی را صالح تر و بهتر از شما نمی‎دانیم و دیگر اینکه می‎خواهیم شما پادشاه ما باشید تا سرپرستی ما را بر عهده بگیرید؛ خان زند گفت من حاظرم بدون اینکه تاج بر سر بگذارم سرپرستی شما را بر عهده بگیرم و آنچه برای رفاه شما از دستم بر می‏آید انجام دهم.

هنگامی که کریم خان در اصفهان مشغول کارهای عمرانی بود به او خبر رسید که محمد حسن خان تهران را اشغال کرده و عازم اصفهان است. محمد حسن خان با قشونی قدرتمند که فرمانده جلودارانش پسر سیزده ساله اش محمد خان، که بعد به آقا محمد خان معروف گردید به سمت تهران به راه افتاد.

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سیزدهم

نوکران صالح بیک در همان خیمه نادرشاه زخم آقای خود را با وسایلی که موجود بود بستند تا اینکه بعد از روشن شدن هوا پزشک اردوگاه اورا مورد مداوا قرار دهند. 

بعد از اینکه محمد بیک قاجار با مردان مسلح آمد و قاتلین را مورد حمایت قرار داد در همان خیمه نادر، یک جلسه مشاوره تشکیل شد. نتیجه مشورت آن چهار نفر این شد که اولا نامه ای از طرف آن چهار نفر به علیقلی میرزا نوشته شود و به وی اطلاع بدهند که نادرشاه کشته شد و سرش از بدن جدا گردید و او باید خود را فوری به اردوگاه برساند و اداره امور را به عهده بگیرد. ثانیا سر بریده نادر را بر نیزه بزنند و به همه نشان بدهند که دیگر نادر وجود ندارد.

بعد از قتل نادرشاه، تا به سلطنت رسیدن کریم خان، ایران دیگر دارای یک حکومت مرکزی مقتدر نشد. بعد از نادر برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر گذاشت و خود را عادلشاه نامید. بعد از او تنها بازمانده نادر، شاهرخ حاکم ایران شد. بعد از او ابراهیم خان ادعای پادشاهی کرد. حکومت یکسره در حال عوض شدن بود و کار به جایی رسید که در یک زمان چهار پادشاه بر ایران حکومت می‎کردند.

در این میان دو تن از مهم ترین شخصیت ها، محمد حسن خان و کریم خان زند بودند. محمد حسن خان توانسته بود یک بار کریم خان زند را شکست بدهد، ولی بعد از آن شکست کریم خان به کمک سبزعلی بیک توانست خود را احیا کند و به اصفهان که آزاد شاه افغانی در آنجا حکومت می‎کرد حمله کرد ولی موفق نشد آن جا را فتح کند و به شیراز رفت. کریم خان در شیراز میرزا مهدی استر آبادی را موستوفی کرد، یعنی تمام امور مالی کشور خود را به او سپرد. میرزا مهدی اصرار داشت به روش نادرشاه مالیات بگیرد ولی کریم خان نمی‎پذیرفت که مانند دوره نادر مردم باید یا مالیت بدهدند یا سرشان از دم تیغ بگذرد. میرزا مهدی که مردی کار آزموده بود توانست وضع خزانه خان زند را سامان بخشد و مستمری سربازان او را به طور منظم پرداخت کند.

کریم خان می‎خواست اصفهان را اشغال کند و آزاد شاه افغانی را از پای درآورد ولی میرزا مهدی استرآبادی به او سفارش می‎نمود که از حمله به اصفهان خودداری نماید مگر وقتی که مطمئن باشد فاتح خواهد شد و برای اینکه از نیروی خود اطمینان حاصل نماید باید با امرای ایران علیه آزاد شاه متحد شود. نقشه میرزا مهدی این بود که کریم خان و محمد حسن خان با هم متحد شوند، علاوه بر اینکه آزاد شاه را شکست می‎دهند او نیز می‎تواند املاک خود را در استرآباد که تحت حکومت محمدحسن خان بود بدست بیاورد، شاید اگر آن اتفاق رخ می‎داد تاریخ ایران را طور دیگری می‎نوشتند.

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوازدهم

بعد از اینکه پادشاه از خواندن نامه فراغت حاصل کرد طبق رسمی که آن زمان مجری بود گفت به پیک بگویید نامه جواب ندارد، و پیک آزاد بود بعد از آن استراحت کند و یا مراجت نماید.
مسئله خروج علیقلی میرزا از سیستان در قبال عظمت مردی چون نادر شاه کوچک بود، اما پادشاه ایران نمی‎توانست تحمل کند که فرمان او را زیر پا بگذارند و بر خلاف امر وی رفتار نمایند. او متوجه شد که علیقلی میرزا نمی‎توانسته بدون موافقت حکام محلی از سیستان خارج شود و خود را به مشهد برساند، زیرا تمام حکام محلی می‎دانستند که او مغضوب پادشاه ایران است و نباید از سیستان خارج شود. این بود که گفت همه خائن هستند و نان مرا می‎خورند و با دشمنان من می‎سازند و به من خیانت می‎کنند.

یکی از رسوم تشریفات این بود که در سفرها، عده ای از درباریان مقابل خیمه سفره خانه صف می‎بستند و بعد از این که نادر وارد سفره خانه می‎شد و می‎نشست، آن ها وارد خیمه می‎شدند می‎ایستادند تا اینکه شاه ایران تنها نباشد و بتواند صحبت کند. در سفرهای جنگی این رسم از بین می‎رفت و نادرشاه تنها در خیمه غذا صرف می‎نمود. در آن شب وقتی نادر از خیمه خارج شد تا به سفره خانه برود همه دیدند که قیافه پادشاه ایران گرفته است و به وحشت درآمدند. نادرشاه یک سردار جنگی بزرگ بود ولی از دیپلوماسی سررشته نداشت و نمی‎توانست ظاهر سازی کند. نادرشاه بدون اعتنا به درباریان و مثل اینکه آن‎ها را ندیده باشد وارد سفره خانه شد و نشست. درباریان به موجب تشریفات و برحسب وظیفه آهسته وارد سفره خانه شدند و مقابل پادشاه، دست‎ها بر سینه ایستادند. از چهار نفری که برای قتل نادرشاه همدست شده بودند به جز قوچه بیک مابقی در خیمه حضور داشتند. چند لحظه در خیمه سکوت برقرار شد و نادرشاه دست به غذا برد امام لقمه ای در دهان نگذاشت و یک مرتبه خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت ای نابکاران خائن، من سزای شما را فردا صبح در کف دستتان خواهم گذاشت.
هیچکس جرات نکرد از شاه بپرسد به چه مناسبت او را خائن می‎داند. وحشتی مخوف بر صالح بیک، موسی بیک و محمد بیک مستولی شد، آن‎ها تصور کردند که نادرشاه به توطئه آن‎ها با علیقلی میرزا پی برده است.

نادرشاه افشار می‎دانست در یک حکومت استبدادی و مطلقه چون حکومت او، قدرت حکومت متکی بر یک چیز است، و آن ترس است. در حکومت های مطلقه فقط ترس است که قدرت حکومت را حفظ می‎کند و مانع از این می‎شود که مردم به فکر سرپیچی و طغیان بیفتند. نادرشاه با مجازات های سنگین توانسته بود طوری خوف خود را دل ها جا بدهد که وقتی حکم او به دور افتاده ترین نقاط کشور وسیعش می‎رسید حکام و امرا بدون چون و چرا اجرا می‎کردند و می‎دانستند اگر تمرد کنند نابود خواهند شد. نادرشاه در آن شب طوری خشمگین بود که نمی‎توانست لقمه ای در دهان بگذارد و خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت اگر تا فردا این علیقلی...پیدا شد که از تقصیر خائنین می‎گذرم وگرنه به تاج سلطنتم سوگند که چشم تمام خائنین از جمله شما را بیرون خواهم آورد زیرا حس می‎کنم شما هم خائن هستید و منتظر فرصتید که به من خیانت کنید.

آن سه نفر نفسی به راحتی کشیدند، چون فهمیدند که نادر به توطئه آن‏ها پی نبرده و فقط از ناپدید شدن علیقلی میرزا خشمگین است. در آن شب نادر چند لقمه بیشتر غذا نخورد و پس از صرف غذا قهوه خواست و پس از نوشیدن قهوه به خیمه خود رفت.

در داخل خیمه زن عیسوی نادر، ستاره، که پادشاه ایران وی را دوست می‎داشت حضور داشت منتظر مراجعت شاه بود و وقتی دید که نادرشاه خشمگین است برخواست و از شاه استقبال کرد و پرسید ظل الله را چه می‎شود؟ نادر شاه نشست و گفت هرکس که در پیرامون من می‎باشد به من خیانت می‎کند. ستاره پرسید آیا اتفاق تازه ای رخ داده است؟ نادر گفت من امر کرده بودم که علیقلی از سیستان خارج نشود و او بر خلاف امر من رفتار کرده و از سیستان خارج شده و او را در مشهد دیده اند و با اینکه مسافت یکصد و هشتاد فرسنگ را طی کرده یک تن از حکام بین راه از عبور او ممانعت نکرده یا عبورش را به من اطلاع نداده. من تصمیم گرفته ام ریشه تمام خائنین را خشک کنم. ستاره در صدد برآمد که با مهربانی شاه را از خشم خود فرود بیاورد، اماغضب پادشاه از بین نمی‎رفت و خواست بخوابد. ستاره بستر شاه را آماده کرد و نادرشاه استراحت نمود و بعد از نیم ساعت خوابش برد، اما ستاره خوابش نمی‎برد.

سران توطئه تصمیم گرفتند که محمد بیک قاجار در خارج از اردوی نادر نیرویی مهیا کنید که بعد از قتل نادر از آن‎ها حمایت کند و مانع از آسیب دیدن آن‎ها شود و قرار شد سه نفر دیگر به همراه دو نفر از نوکران مورد اعتمادشان وارد خیمه نادر شوند. آن‎ها نمی‎توانستند بدون دلیل به نگهبانان خیمه نادر نزدیک شوند به همین جهت به بهانه اینکه ظل الله دستور داده محافظت از خیمه افزایش یابد و باید یک نفر دیگر در کنار آن‎ها باشد نزدیک آن‎ها شدند. آن‎ها کار سه نگهبان را یکسره کردند ولی در حین قتل آخرین نگهبان ستاره که هنوز نخوابیده بود ناگهان صدایی شنید که به ترکی گفت سوختم و از خواب بیدار شد و بر اثر حرکت او نادر شاه هم بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ اما ستاره فرصت نکرد که جواب بدهد زیرا موسی بیک، قوچه بیک و صالح بیک و نوکران آن‎ها با شمشیرهای برهنه به داخل خیمه تهاجم نمودند.

نادر نمی‎توانست در تاریکی بخوابد و چراغ کم نوری به نام مردنگی (بر وزن همدردی) را در خیمه روشن می‎کرد، به همین جهت وقتی مهاجمین وارد خیمه شدند به سهولت او را یافتند. اولین ضربه را صالح بیک به فرق نادر شاه زد، سپس قوچه بیک و موسی بیک ضربات پی در پی را وارد کردند و نادر بی حرکت شد. هیچ یک از آن سه نفر مسئوایت جدا کردن سر نادر را به عهده نگرفتند و سر را تاج اوقلی، نوکر موسی بیک از بدن جدا کرد. وقتی که آن نه نفر وارد خیمه نادر شدند یکی از نوکران دستش را روی دهان ستاره گذاشته بود که فریاد نزند و بعد از پایان کار دستش را برداشت، در همین موقع ستاره به سمت تخت نادر که با خون او رنگین شده بود رفت و خنجری که زیر تخت داشت را از قلاف خارج کرد و به تهی گاه راست صالح بیک فرو کرد و او از فرط درد بر زمین افتاد. موسی بیک و نوکران صالح بیک با شمشیر به ستاره حمله ور شدند و با ضربات شمشیر او را به قتل رساندند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت یازدهم

علیقلی میرزا گفت وقتی وارد خیمه او شدید ملاحظه زنش را نکنید و حمله نمایید و بدانید که این مرد هفت جان دارد و تا سرش را از تنش جدا ننمایید نخواهد مرد. قوچه بیک گفت ولی اشکال بزرگ واردشدن به خیمه نادرشاه است. علیقلی میرزا گفت برای تو که امشب فرمانده قراولان خاصه هستی اشکال ندارد و می‎توانی به سهولت وارد شوی.
قوچه بیک گفت اینطور نیست، اگرچه من می‎توانم همراهان خودم را تا پشت خیمه ببرم ولی آنجا فقط یک نفر که افسر قراولان خاصه، یعنی من، باشد می‎تواند به خیمه نادرشاه وارد شود و اجازه ورود ندارد مگر اینکه بانگ بزند و خود را معرفی کند و نادر از درون خیمه به او جواب بدهد و به او بگوید که وارد خیمه شو درغیر این صورت نگهبانانی که اطراف خیمه هستند از ورود او ممانعت خواهند کرد ولو افسر کشیش خودشان باشد. علیقلی میرزا گفت در گذشته اینچنین نبود. قوچه بیک گفت مدتیست اینطور شده. علیقلی میرزا پرسید نگهبانان چند نفر هستند؟ قوچه بیک گفت چهار نفر، یک نگهبان در هر طرف. علیقلی میرزا گفت آن نگهبانان را باید خودتان به قتل برسانید و به همراهانتان محول نکنید، چون ممکن است دچار وحشت شوند و نتوانند با یک ضربت  آن‎ها از پای درآورند و مانع از این شوند که صدایی از آن‎ها خارج شود.
قبل از حرکت هریک از شما باید تعیین کنید که کدام نگهبان را خواهید کشت و نگهبان با یک ضربت بر حلقومش باید بی صدا شود. وارد آوردن ضربت بر حلقوم برای ما یک مسئله حیاتی است چون اگر ضربه به جایی غیر از حلقوم اصابت کند باعث بیدار شدن نادر و دیگر قراولان خاصه که در قرارگاهشان هستند خواهد شد.
آن چهار نفر تعهد کردند که چهار نگهبان اطراف چادر نادر را خودشان به قتل برسانند.
علیقلی میرزا گفت بعد از این که آن چهار نفر را از پا درآوردید وارد خیمه نادر شوید و بعید نیست که او از خواب بیدار شده باشد و در صدد تطمیع و وعده دادن به شما براید که از قتلش صرف نظر کنید، ولی شما نباید به او مجال تکلم بدهید و بی درنگ او را به قتل برسانید. شما نادر را می‎شناسید، اگر او شما را ببیند و زنده بماند فردا هیچ کدامتان را زنده نخواهد گذاشت و اگر ترحم کند شما را به جلادانش خواهد سپرد وگرنه یا زنده می‎سوزاند یا شمع آجین می‎کند.

آن چهار نفر گفتند سرش را خواهیم برید. بعد قوچه بیک گفت موافقت ما از این جهت است که دیگر از دست او به جان آمده ایم و او فردا یا ما را خواهد کشت یا مکحولمان خوهد کرد، ولی  می‎خوهیم بدانیم بعد از این کار چه بر سر ما خواهد آمد، آیا کشته می‎شویم یا برای این کارمان پاداش می‎گیریم؟
علیقلی میرزا گفت برای چه شما باید کشته شوید؟ قوچه بیک گفت ممکن است بعد از نادر یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد و فرزند نادر ما را به جرم قتل پدرش خواهد کشت.
علیقلی میرزا گفت شما می‎دانید که فرزند ارشد نادر رضاقلی میرزا کور است و نمی‎تواند به سلطنت کند؛ قوچه بیک گفت ولی او یگانه فرزند نادر نیست و نادر فرزندان دیگری نیز دارد. علیقلی میرزا گفت اگر ما می‎خواستیم یکی از فرزندان نادر حکومت کند نادر را نمی‎کشتیم. قوچه بیک گفت ما نمی‎خواهیم اما ممکن است مردم بخواهد یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد.
علیقلی میرزا گفت مسئولیت این موضوع با من، من نمی‎گذارم مردم بگویند که یکی از فرزندان نادر باید پادشاه شود.
موسی بیک گفت ای شاهزاده، ممکن است امروز مردم از دست نادر به جان آمده باشند ولی فردا آن‎ها خدمات او را به یاد خواهند آورد و متوجه می‎شوند که نادرشاه تمام قفقاز را تا دامنه کوه های قاف، و تمام بین النهرین و قسمتی از عربستان و تمام افغانستان و تمام ماور النهر تا شمال رود جیهون و تمام هندوستان غربی را تا رود سند جزو خاک ایران کرد و بعد از به خاطر آوردن این خدمات بگویند یکی از پسران نادر باید به حکومت برسد. 

علیقلی میرزا گفت من کاری می‎کنم مردم در سدد بر نیاییند که یکی از پسران نادر به سلطنت برسد. موسی بیک گفت آیا ممکن است بپرسیم آن کار چیست؟ 
علیقلی میرزا گفت آن کار عبارت است از قطع شجره نادر، به طور مطلق وقتی دیگر کسی از اولاد نادر باقی نماند دیگر مردم نخواهد گفت باید یکی از فرزندان نادر به جای پدر حکومت کند

قوچه بیک گفت اینک باید فهمید بعد از  خاتمه کار چه به ما می‎رسد. علیقلی میرزا گفت دویست کرور در کلات موجود است و آن را بین خود تقسیم می‎کنیم و به هر کدام از ما چهل کرور می‎رسد.

نتیجه مذاکرات آن پنج نفر این شد که بعد از قتل نادرشاه برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر خواهد گذاشت و آن چهار نفر و اطرافیان از او اطاعت خواهند کرد و بعد از تقسیم آن دویست کرور هر کدام از آن چهر نفر والی یکی از ایالت های بزرگ ایران خواهند شد.

روز چهاردهم جمادی الثانی سال 1160 هجری قمری مصادف با سال 1747 میلادی غروب کرد در آن  روز هنوز بهار منقضی نشده بود و بوی علف از صحرا به مشام می‎رسید. هوا که تاریک شد خیمه نادرشاه را با لاله های متعدد روشن کردند و پس از ساعتی به او اطلاع دادند که در خیمه سفره خانه، سفره گسترده شده. نادر حرکتی کرد که برخیزد و به سوی خیمه سفره خانه برود که به او اطلاع دادند پیکی از مشهد آمده و نامه ای از حکمران مشهد دارد و می‎گوید باید آن را به دست ظل الله بدهد. نادرشاه به پیک اجازه ورود داد، پیک غبار آلود داخل شد و به خاک افتاد و پس از برخواستن نامه را با دو دست تقدیم پادشاه کرد و به حالت قهقرایی از خیمه خارج شد. حاکم مشهد در نامه نوشته بود که علیقلی میرزا را در مشهد دیده اند و وقتی خواستند او را پیدا کنند ناپدید شده. همه می‎دانستند برادرزاده نادرشها مغضوب است و حکومت سیستان برای او نوعی مجازات به شمار می‎آمده و اشخاص کوچکتر از وی حکومت ایلات بزرگتر را داشتند.
علیقلی میرزا به موجب حکم نادرشاه اجازه نداشت از سیستان خارج شود و نادرشاه به او گفته اگر به مشهد بیایی و من را ببینی دیگر چیزی را نخواهی دید (نابینا خواهی شد). این را همه امرای ایران می‎دانستند و به همین جهت حاکم مشهد از دیدن علیقلی میرزا در مشهد حیرت و وحشت کرد، چون می‎دانست پادشاه حاکم قاصر و تنبل را به شدت مجازات می‎کند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دهم

قبل از قتل نادرشاه برادرزاده اش علیقلی میرزا حاکم سیستان و مضافات آن بود، محصلین مالیات برای سیستان و مضافات مبلغ یکصد و پنجاه هزار هزار نادری مالیات تعیین کرده بودند.

علیقلی میرزا به اتکای اینکه برادرزاده نادر است و او می‎تواند از نادرشاه بخواهد که در مالیات به وی تخفیف بدهید نامه ای نوشت و در آن نامه درخواست کرد که مالیات به پنجاه هزار نادری کاهش یابد. نادرشاه در جواب برادرزاده اش نامه‎ی تندی نوشت و گفت آیا تو اینقدر جسور شده ای که بر مالیاتی که محصلین من برای تو وضع می‎کنند ایراد می‎گیری؟ و اگر بی‎درنگ یک صد و پنجاه هزار نادری را به محصلین مالیات پرداخت کردی فبها وگرنه تو و تمام مردم سیستان سر را از دست خواهید داد.

علیقلی میرزا می‎دانست که اگر تمام مردم سیستان را هم بکشد نمی‎تواند یک صد و پنجاه هزار نادری را تهییه کند و از طرف دیگر هم می‎دانست اگر آن مبلغ را پرداخت نکند کشته خواهد شد. او از مامورین مالیات ده روز مهلت خواست و بدون اطلاع آن‎ها از شهر خارج شد و به سوی مشهد حرکت کرد.

از لحظه ای که علیقلی میرزا سیستان را ترک پیوسته به فکر کشتن نادر بود و بدون استراحت راه می‎پیمود.وقتی علیقلی میرزا بعد از پنج روز خود را به مشهد رسانید نادرشاه به قوچان رفته بود تا در کلات گنج خود را از نظر بگذراند.
علیقلی میرزا قبل از اینکه از سیستان راه بیفتد با عده ای از درباریان همدست بود و آن‎ها فکر قتل نادر را کرده بودند. او خود را به اردوی نادرشاه در فتح آباد قوچان رساند ولی وارد اردو نشد. بلکه به همدستانش اطلاع داد که خارج از اردو در بیابان به او ملحق شوند، آن چهار نفر عبارت بودند از: صالح بیک افشار، محمد بیک قاجار ایروانی، موسی بیک افشار و قوچه بیک افشار اورموی.
به طوری که بعدا معلوم شد هر یک از آن چهار نفر همدستانی داشتند و سران توطئه آن چهارنفر بودند به همراه برادرزاده نادرشاه.

علیقلی میرزا روز شنبه چهارده ماه جمادی الثانی سالی 1160 هجری قمری آن چهار نفر را در بیابان خارج از اردوی نادرشاه دید و گفت همین امشب باید کار را یکسره کنید و من پنج روزه خود را از سیستان به اینجا رسانده ام که بگوییم تاخیر جایز نیست، زیرا اگر امشب کار را یکسره نکنید فردا نادرشاه وارد قوچان خواهد شد و در ارک آنجا سکونت خواهد کرد و دیگر دست شما به او نخواهد رسید.

علیقلی میرزا گفت در راه بین قوچان و کلات هم می‎توانیم این کار را انجام بدهیم. 
علیقلی میرزا گفت نه، چون تا آن موقع نادرشاه از حضور من در این حدود مطلاع خواهد شد و خواهد فهمید نیم کاسه ای زیر کاسه است و احتیاط را برای محافظت از خود بیشتر خواهد کرد.

من از سیستان مثل باد حرکت کرده ام به و سعی کردم کسی از من جلو نیفتد. ولی در بعضی از چاپارخانه ها برای تعویض اسب مجبور شدم خودم را معرفی کنم و در مشهد هم بدون شک من را شناخته اند و اگر خبر ورود من به مشهد فردا به دست نادر نرسد حتما پس فردا خواهد رسید.

من امیدوارم فردا خبر آمدن من به اینجا به نادرشاه نرسد و به طوریکه می‎دانید فردا نادرشاه در ارک سکونت خواهد کرد و در این صورت دیگر دست ما به او نمی‎رسد.

قوچه بیک گفت در این صورت امشب آمدن به اردوگاه خطرناک است. علیقلی میرزا گفت من به اردوگاه نمی‎آیم چون آنجا همه من را می‎شناسند و فورا این خبر به نادرشاه خواهد رسید. آن چهار نفر گفته علیقلی میرزا را تصدیق کردند و بردرزاده نادر گفت اگر شما امشب کار را یکسره نکنید دیگر نخواهید توانیست به مقصود برسید. بعد علیقلی میرزا که می‎دانست دونفر از آن چهار نفر از افسران ارشد قراولان خاصه (یعنی مستحفظین مخصوص نادر) بودند پرسید امشب کشیش فرماندهی قراولان خاصه با کیست؟

قوچه بیک گفت با من است. علیقلی میرزا گفت در این صورت شما می‎توانید خود را به سهولت به خیمه نادر برسانید و آیا می‎توانید بفهمید امشب کدام یک از زن های نادرشاه در خیمه اش به سر خواهد برد؟

علیقلی میرزا می‎دانست که نادر در سفرهای جنگی زن با خود نمی‎برد ولی از آنجا که آن سفر یک سفر جنگی نبود نادرشاه چندتن از زن هایش را با خویش برد. محمد بیک قاجار گفت در این چند شب همواره ستاره زن عیسوی نادر در خیمه‎ی او به سر می‎برد شاید امشب هم او در خیمه اش باشد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت نهم

جیران بعد از شنید اظهارات شوهرش گفت سبزعلی بیک مردیست فاسق و اینک که او دشمن ما شده یقینا تو را نزد نادرشاه یاقی جلوه خواهد داد و پادشاه ایران را برای حمله به تو ترغیب خواهد کرد.
محمد حسن خان گفت من تسلیم نمی‎شوم و سر را زیر تیغ جلاد نخواهم برد.
جیران گفت آیا در خود نیروزی مقاومت در برابر نادرشاه را می‎بینی؟
محمد حسن خان گفت نه، ولی آن‎قدر مقاومت می‎کنم تا کشته شوم.
جیران گفت مقاومت کردن تا کشته شدن یک راه حل منفی است و آن را کسی انتخاب می‎کند که راه دیگری نداشته باشد.
محمد حسن خان گفت طوری صحبت می‎کنی که انگار راه دیگری هم وجود دارد. جیرام گفت تو می‎توانی تا قبل از رسیدن قشون دیوانی از اینجا مهاجرت کنی.
محمد حسن خان گفت کجا برم؟
جیران گفت برو پیش ترکمانان، اگرچه رابطه تو با طایفه یوخاری باش خوب نیست، ولی با ترکمانان خوب است.
محمد حسن خان من چیزی ندارم که پیش آن‎ها برم و افراد طایفه وقتی وارد صحراهای شمالی شدند چیزی برای آدوقه ندارند.
جیران گفت به همین مقدار گوسفند قناعت کن و مقداری هم از ترکمان ها وام بگیر و تعهد کن آن را بعد از سه سال با نفع آن بازخواهی گرداند تا گشایشی حاصل شود.

محمد حسن خان بزرگان طایفه را جمع کرد و نظر جیران را به اطلاع آن‎ها رساند و آن‎ها نیز پذیرفتند و روز بعد حرکت کردند. بعد از بیست روز راهپیمایی آن‎ها خود در منطقه ای امن یافتند. جایی که طایفه آشاقی باش در آن‎جا توقف کرده بود صحرایی مقعر بود به نام فالق که قشلاق ترکمانان محسوب می‎شد.

ترکمان ها علاوه بر دامداری به کشاورزی هم می‎پرداختند. قبل از کوچ به قشلاق در زمین بذر می‎ریختند و شخم می‎زدند و آن را با لایه‎ی نازکی از خاک می‎پوشاندند تا تمام بذرها را پردندگان نخوردند، و منتظر اولین باران پاییزی می‎شدند. وقتی که زمین بعد از بارش باران سبز می‎شد به قشلاق می‎رفتند و بعد از پایان فصل سرما می‎دیدند که خوشه های رسیده اند.

طایفه‎ی آشاقی باش از ترکمان‎ها کشاورزی آموختند و قبل از رفتن به قشلاق زمین‎ها را آماده می‎کردند و بعد از پایان فصل سرما محصولاتشان را برداشت می‎کردند.

آن‎ها توانستند بعد از سه سال تمام وام ترکمانان را در موعد مقرر پرداخت کنند و خود نیز زندگی نسبتا خوبی بدست آورده بودند. دو سال بعد از ورود آن‎ها به صحرای ترکمان ها پسر دوم محمد حسن خان متولد شد که نام او را حسینقلی گذاشتند.

مدت چهار سال محمد حسن خان و طایفه آشاقی باش بین ترکمانان بسر بردند و در این مدت رییس واقعی طایفه جیران بود به طوری که حتی مردم برای رفع اختلافاتشان نزد او می‎رفتند و گویی اصلا محمد حسن خان وجود ندارد.

آن‎گاه خبری به محمد حسن خان و جیران رسید که آن‎ها را تکان داد، گذشته از آن‎ها هرکس در هر شهر و بلاد و قصبه از شنید آن خبر تکان می‎خورد؛ خبر مرگ نادرشاه.

هیچکس تصور نمی‎کرد که روزی نادرشاه بمیرد، همه فکر می‎کردند تا وقتی خودشان زنده هستند باید به نادرشاه مالیات بدهند و بعد از خودشان فرزندانشان و نوادگانشان باید خراجگذار نادرشاه باشند.

وقتی خبر کشته شدن نادر به مردم کسی آن را باور نمی‎کرد و فکر می‎کردند خود او این خبر کذب را بین مردم پخش کرده تا ببیند خبر مزبور در بین مردم چه اثری دارد.

وقتی دو نفر به هم می‎رسیدند و یکی خبر مرگ نادر را مطرح می‎کرد دیگری می‎گفت ممکن نیست ظل الله کشته شود و یا به مرگ طبیعی بمیرد.

ولی نادرشاه کشته شده بود.