۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هفتم

رسم نادرشاه این بود وقتی به سفرهای جنگی می‎رفت مقصد خود را فاش نمی‎کرد تا دشمن را غافل گیر کند. فقط رجال درباری می‎دانستند که مقصد پادشاه کجاست. در آن سفر میرزا مهدی استرآبادی که منشی مخصوص پادشاه بود به واسطه کارهایی که داشت در مشهد مانده بود و قرار بود پانزده روز بعد به نادرشاه بپیوندد.

میرزا مهدی استرآبادی می‎دانست نادرشاه عازم بین النهرین است و تا پایان جنگ باز نمیگردد، ولی به محمد حسن خان نگفت و او را به بازگشت نادر امیدوار کرد و چون قرار بود خود او نیز به نادرشاه بپیوند به علیقلی میرزا، برادرزاده نادرشاه که حاکم مشهد بود سپرد تا لااقل به مدت یک ماه محمد حسن خان را در مشهد نگاه دارد. در آن زمان ارک نادری مشهد یعنی دارالحکومه در محله ای به اسم سرشور بود و علیقلی میرزا امر کرد در آن محل نزدیک ارک خانه ای برای محمد حسن خان فراهم کردند و چون یک نفر بیشتر نبود و کسانی با او نبودند که نیاز به طبخ غذای زیاد در خانه داشته باشند، غذای او را از ارک نادری برای او می‎آوردند.

محمد حسن خان یک ماه در مشهد بود بدون اینکه بتواند علیقی میرزا را ببیند. سرانجام بعد از یک ماه نامه ای از جیران به دست او رسید که در آن، زن جوان تمام وقایع را از لحظه ای که زن دلاله در استرآباد وارد خانه سید مفید شد تا موقعی که او توانست به طایفه آشاقی باش ملحق شود را نوشته بود و همچنین گفته بود که نادرشاه دستور نداده که مالیات و خراج را زودتر از سال‎های قبل دریافت کنند و این دسیسه سبزعلی بیک بوده تا اورا از جیران دور کند و بتواند به مقصود برسد.

محمد حسن خان بعد از خواندن آن نامه دریافت که باید هرچه زودتر به زن و فرزند خود و طایفه آشاقی باش ملحق شود.
در مدت آن یک ماه که محمد حسن خان در مشهد بود تا آنجایی که برایش امکان داشت تحقیق که آیا علیقلی میرزا برادر زاده نادر و حاکم پایتخت می‎تواند دستور بخشودگی مالیاتی صادر کند یا نه. ولی همه به او جواب دادند که در مورد مالیات و خراج هیچ کس جز خود نادرشاه حق صدور حکم ندارد.

تا آن روز محمد حسن خان میزبان خود را ندیده بود، زیرا میزبان علاقه ای به دیدن میهمان نداشت. ولی وقتی محمد حسن خان درخواست اجازه مرخصی کرد، علیقلی میرزا مجبور شد او را بپذیرد و از او خداحافظی کند و گفت که همان روز عصر، محمد حسن خان نزد حاکم برود.

پیش از اینکه محمد حسن خان نزد علیقلی میرزا برود پیش خود گفت که آیا نامه زوجه اش را به حاکم نشان دهد و از حاکم استرآباد که چنین طمع به ناموسش بسته و دلاله نزد زوجه اش فرستاده و بعد خواسته او را برباید شکایک کند یا نه؟
ولی تصمیمش را موکول کرد به دیدن علیقی میرزا و اندیشید که اگر او را فردی متین و خوش مشرب دید و دانست که دارای قوه ادراک است و می‎داند بر او چه می‎گذرد شکایت خود را ابراز کند، در غیر این صورت از حاکم استرآباد چیزی به او نگوید.

وقتی محمد حسن خان به تالاری که حاکم مشهد آنجا جلوس کرده بود وارد شد، مشاهده کرد که علیقلی میرزا مردیست جوان و قدری کوچکتر از او. 
محمد حسن خان چند قدم پیش رفت و نزدیک علیقلی میرزا دست راست بر سینه گذاشت و سلام داد.
علیقلی میرزا نگاهی با تحقیر و نخوت به محمد حسن خان انداخت و پرسید آیا محمد حسن خان تو هستی؟
شوهر جیران پاخ داد بلی.
علیقلی میرزا گفت آیا تو رییس طایفه آشاقی باش تو می‎باشی؟
محمد حسن خان پاسخ مثبت داد.
علیقلی میرزا گفت تو که رییس یک طایفه هستی آنقدر شعور نداری که بفهمی وقتی به حضور یک شاهزاده بزرگ نادری می‎رسند تعظیم می‎کنند نه سلام؟

محمد حسن خان گفت اگر من تعظیم نکردم ناشی از قصد بی احترامی نبود بلکه از رسوم باریافتن نزد شما اطلاع نداشتم.
علیقلی میرزا که در آن زمان جوانی بیست و سه ساله و مغرور بود گفت اینک تعظیم کن.

طرز برخورد علیقلی میرزا به گونه ای بود که محمد حسن خان حس کرد نمی‎تواند از سبزعلی بیک نزد او شکایت کند و بهتر است مسئله بی‎شرمی حاکم استر آباد را مسکوت بگذارد.

محمد حسن خان گفت اگر اجازه مرخصی را صادر نمایید مراجعت خواهم کرد. اینک یک ماه است منظر مراجعت ظل الله هستم و اکنون حس می‎کنم که به زودی مراجعت نخواهند کرد و ناگزیر برمی‎گردم. سپس علیقلی میرزا در مورد دلیل حضور محمد حسن خان در مشهد پرسید و او پاسخ داد که برای درخواست بخشودگی مالیاتی به آن جا آمده. وقتی علیقلی میرزا به رییس طایفه اشاقی باش گفت که میرزا مهدی استر آبادی می‎دانسته که نادرشاه تا یک سال دیگر بازنمی‎گردد محمد حسن خان بسیار نگران شد. علیقلی میرزا چند سوال و جواب دیگر با محمد حسن خان داشت و در آخر گفت عاقبت من نفهمیدم میرزا مهدی استرآبادی چرا می‎گفت تو باید یک ماه در مشهد بمانی. محمد حسن خان گفت من هم نفهمیدم. 

جواب محمد حسن خان برای علیقلی میرزا که می‎گفت در آن موقع جانشین نادرشاه و پادشاه ایران است گران آمد و گفت این مرتبه دوم است که امروز تو در اینجا جسارت می‎کنی و  اگر من دستور نداده بودم که از تو پذیرایی کنند میگفتم آنقدر به تو چوب بزنند که هلاک شوی و سپس بانگ زد این ... را از این جا بیرون کنید و سپس خدمه آمدند و دست های محمد حسن خان را گرفتند و از تالار بیرون بردند.

محمدحسن خان از رفتار خشونت آمیز علیقلی میرزا به شدت متاثر شد. چون او در آن زمان فرد کوچکی نبود و رییس طایفه آشاقی باش بود و از بزرگان استرآباد محسوب می‎شد، و قصد بی احترامی به برادرزاده نادرشاه را هم نداشت و فقط از رسوم پادشاهان افشاری بی اطلاع بود. 

رییس طایفه آشاقی باش بدون اخذ نتیجه، با دلی پردرد راهی استر آباد شد تا اینکه خود را به جیران و فرزندش و طایفه اش برساند. محمد حسن خان از دیدن همسر و فرزندش بسیار خوشحال شد ولی می‎دانست تا زمان پرداخت مالیات دو ما بیشتر نمانده.

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت ششم

جیران خم شد و تفنگ کلبی را که در طرف راست زیین اسب بود، از جلد بیرون آورد و به طرف آن سه نشانه رفت.
هر سه سوار خود را هدف تفنگ جیران تصور کردند و کشته شدن دو نفر از همقطارانشان طوری روحیه آن ها را متزلزل کرده بود که عنان اسب ها را برگرداندند و فرار کردند.

چارپادار و شاگردانش صدای شلیک تپانچه ها را شنیده بودند برگشتند و دیدند دو نفر از سواران بر زمین افتادند و سه سوار دیگر فرار کردند. چارپادار و شاگردانش که این واقعه را دیدند نزد نفس خود منفعل گردیدند و چارپادرا از زبان همه گفت راستی که ما خیلی ترسو هستیم.
 خدمتکاران که فریاد های خانم خود را شندیدند مراجعت کردند و چارپادار هم با شادمانی از اینکه چهارپاهایش سالم هستند برگشت.

جیران وقتی چارپادار و شاگردانش را دید با درشتی به آن‎ها  گفت این است رسم مردانگی که هنگتم خطر زن ها را رها کنند و بگریزند که بتوانند جان به در برند؟
چاپاردار با تضرع گفت ای بی بی، از دست ما کاری ساخته نبود که بتوانیم مقاومت کنیم، ما نه تفنگ داشتیم و تپانچه.

یکی از دو گلوله تپانچه های جیران به پیشانی یکی از سواران اصابت کرده بود و دیگری به سینه سوار دیگر. جیران به چارپادار دستور داد که نقاب از روی آن دو بردارد، وقتی که نقاب ها را برداشت همه متوجه شدند که آن ها ترکان نیستند و متعجب شدند. جیران از چارپادار و شاگردانش پرسید که آیا این دو نفر را می‎شناسید؟
چارپا دار نتوانست مردی که صورتش هدف گلوله تپانچه قرار گرفته بود شناسایی کند اما دیگری را شناخت.

چارپا دار گفت او نوکر سبزعلی بیک است. جیران گفت پس لابد مقتول دیگر و آن سه که گریختند هم از نوکران سبزعلی بیک بودند و به همین جهت صورت خود را پوشانیده بودند که کسی آن ها را شناسایی نکند.

چارپادار گفت سبزعلی بیک مردی نیست که از تقصیر کسی بگذرد و اگر بفهمد که نوکرانش به ما حمله ور شده اند آن‎ها را به دست میرغضب خواهد سپرد.

جیران خواست به چارپادار و شاگردانش بگوید که خود سبزعلی بیک آن‎ها را فراستاده ولی دید اگر آن‎ها علت حمله ماموران سبزعلی بیک را بدانند نمی‎توانند موثر واقع شوند منصرف شد و به چارپادار گفت اندکی صبر کنید تا تپانچه ها را پرکنم و بعد به راه افتادند.

چارپادار و شاگردانش با وحشت اطراف را از نظر می‎گذرانند و هرلحظه منتظر بودند سواران ترکمان از سمتی به آن‎ها حمله کنند.  جیران به آن‎ها گفت شما که چارپا دار هستید باید بدانید که جاده دزد زده یک جاده امن است، زیرا دزدان تا چند روز یا حتی تا چند هفته از ترس ماموران حکومت به آن جاده نمی‎آیند.

بعد از حرکت جیران و چارپاداران آن سه سوار برگشته بودند و جنازه رفقایشان را با خود برده بودند.

سبزعلی بیک از این که مامورانش نتوانسته بودند جیران را بربایند بسیار خشمگین بود و آن سه سوار را که برگشته بودند به شدت تنبیه کرد به طوری که یکی از آن‎ها از شدت شکنجه جان سپرد.

جیران با فرزندش سالم به طایفه اشاقی باش ملحق شدند و وقتی به آن طایفه رسید مطلع شد که شوهرش با شتاب راه مشهد را پیش گرفته. جیران حیرت کرد که چرا محمد حسن خوان بدون اینکه به او اطلاع دهد به سوی مشهد حرکت کرده؛ به او اطلاع دادند که شخصی از طرف حاکم به صحرا آمد و گفت که خراج ها امسال زودتر از سال ها پیش وصول می‎شوند و به همین دلیل محمد حسن خان بی درنگ عازم مشهد شده. جیران حدس زد که آن هم از اقدامات سبزعلی بیک بوده و حاکم استرآباد خواسته با این کار محمد حسن خوان را از استرآباد دور کند تا راحت تر به مقصودش برسد.

محمد حسن خان برای اینکه هرچه زودتر به مشهد برسد روز و شب راه می‎پیمود، وقتی که به مشهد رسید شنید که نادرشاه آن جا نیست و به سفر رفته. از هرکس پرسید نادرشاه کجا رفته کسی نتوانست جواب صحیح به او بدهد.

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پنجم

جیران پرسید برای چه به فکر فرو رفتی؟
سید مفید گفت کاری که شما کردید به قاعده بود، ولی من از عاقب کار بیم دارم.
جیران پرسید چرا؟
سید مفید پاسخ داد سبزعلی بیک به زودی دست از سر شما بر نمی‎دارد و باز هم برای شما مزاحمت ایجاد می‎کند، عقیده من این است که از استرآباد بروید و همچنان در طایفه خودتان آشاقی باش زندگی کنید تا از دسترس حاکم استرآباد دور باشید.

جیران پذیرفت و به سید مفید گفت برای من مکاری بیاورید تا بارهای مرا طناب پیچ کند و به راه بیفتم. رسم طناب پیچ کردن این بود که چارپا دار به همراه شاگردانش یک روز قبل به خانه مسافر می‎رفتند و بارهای او را تناب پیچ می‎کردند تا بتوانند بار چارپایان نمایند.

وقتی چارپادار و شاگردانش با بسته های طناب به سوی خانه سید مفید می‎رفتند هرکس آن‎ها را می‎دید می‎فهمید یک یا چند نفر قصد مسافرت دارند. دکان دارهای جنب خانه سید مفید وقتی چارپادار و شاگردانش را دیدند فهمیدند که جیران قصد عزیمت دارد. آن‎ها می‎دانستند که سید مفید عازم سفر نیست، چون در آن روزگار مسافرت مانند امروز یک واقعه عادی نبود، هرکس قصد مسافرت داشت از یک سال یا شش ماه قبل به اطلاع همگان می‎رساند.

از آنجا که استرآباد شهر بزرگی نبود خبر به گوش سبزعلی بیک رسید. اگر جیران می‎رفت دیگر دست سبزعلی بیک به او نمی‎رسید. حاکم استر آباد فکر کرد که هرطور شده باید راهی برای ممانعت از خروج او پیدا کند، ولی هیچ راهی پیدا نکرد. این شد که تصمیم گرفت چند نفر را مامور کند وقتی جیران از استرآباد خارج شد، در نزدیکی استرآباد او را برباید نه بعد از اینکه وارد صحرای ترکمان شد، چون آن جا همه او را می‎شناسند و هیچ ترکمان مبادرت به ربودن همسر طایفه آشاقی باش نمی‎کند.

سبزعلی بیک می‎دانست که نمی‎تواند به هیچ یک از قبایل ترکمان پیشنهاد کند که او را بربایند، چون هیچ یک از آن‎ها مرتکب آن ناجوانمردی نسبت به یک هموطن نمی‎شوند و تصمیم گرفت چند نفر از نوکرانش را به شکل ترکمان ها بیاراید و به آن‎ها گفت که صورت خود را بپوشانند تا کسی نفهمد که آن‎ها ترکمان اصل نیستند.
سبزعلی بیک به نوکران خود گفت همین که چاپاردار و شاگردانش کلاه‎های پاپاخ، لباده های بلند ترکمانی و پیش سینه های قرمز ترکمانان را ببینند خواهند گریخت و خدمتکاران جیران که همه‎ زن هستند قوه مقاومت ندارند و شما به سهولت جریان را خواهید ربود.

باری صبح روز بعد چارپا دار و شاگردانش اسب ها و قاطر ها را مقابل خانه‎ی سید مفید آوردند و یک اسب سواری هم که دارای زین بود برای سواری جیران آورند. جیران تفنگ کلبی خود را که در جلد قرار داشت در طرف راست زین قرار داد ولی از آنجا که اسب چاپاردار مانند اسب سواران دارای جلد مخصوص تپانچه نبود، ناچار تپانچه ها را بر کمر بست. خدمتکاری که محمد، پسر شیر خواره‎ی جیران را در بر داشت، نوزاد را به مادرش داد و آنگاه یک مفرج (مفرش، یا همان پارچه شب) به او تقدیم کرد. جیران محمد را پشت خود نهاد آنگاه با پارچه شب نوزاد را به خود بست و سر او را بیرون گذاشت که بتواند نفس بکشد.

بعد از اینکه جیران نوزاد را پشت خود بست از خدمتکاران خواست که بر قاطر‎ها بنشینند و آن‎ها بر قاطرهایی که پالان داشتند سوار شدند، جیران از سید مفید و خوانواده اش خداحافظی کرد و کاروان به راه افتاد.
کاروان از بامداد تا ظهر به حرکت ادامه داد و ظهر را در محلی به نام جز-آغاجی (درخت گز) توقف کردند. بعد از صرف غذا و کمی استراحت به راه افتادند. نیم فرسخ بعد از جز-آغاجی وارد دشتی پهناور شدند، ناگهان از طرف راست در بیابان غباری مشاهده کردند.
غبار به سرعت به کاروان نزدیک می‎شد، ناگهان چارپا دار فریاد زد ترکمان آمد. سرعت نزدیک شدن سوارها به قدری بود که چارپا دار و شاگردانش نتوانستند همه بارها را به زمین بیندازند و بگریزند. آن ها فقط با کارد چند بار را بریدند و روی زمین انداختند و بر اسب ها سوار شدند و گریختند.
جیران مشاهده نمود  پنج سوار ترکمان به او و خدمتکارانش نزدیک می‎شوند و در نظر اول فهمید اسب‎ها از نژاد ترکمان، یعنی اسب‎های بلندی که ترکمان ها هنگاهم ایلغار(چپاول) سوار می‎شند نیست و از این موضوع حیرت کرد.

وقتی که سواران به او نزدیک شدند جیران با سبک  مخصوص ترکمانان بانگ زد
هی ی‎ی‎ی‎ی‎ی‎ی...دوقان...یعنی ای بزرگ قبیله...
من زن محمد حسن خان رییس طایفه آشاقی باش هستم، شما از روی اشتباه به ما حمله کردید، زود برگردید تا وحشت چاپارداران ما از بین برود و برگردند؛ ولی آنها اعتنایی نکردند و همچنان جلو می‎آمدند. جیران بار دیگر بانگ زد هی ی‎ی‎ی‎ی‎ی‎ی...دوقان...من همسر محمد حسن خان هستم و شما از روی سهو به ما حمله کردید.

در این موقع سواران به او نزدیک شدند، خدمه از ترس از قاطرها پیاده شدند و در صحرا شروع به دویدند کردند. جیران متوجه شد آن‎ها با خدمه کاری ندارند و به سوی او نزدیک می‎شوند. جیران فریاد زد دوقان چه می‎کنید! ولی ترکمان‎ها باز هم به او توجه نکردند. جیران یک تپانچه را از کمر کشید و به سوی یکی از ترکمانان نشانه رفت و شلیک کرد، سوار از اسب به زمین افتاد.
تپانچه خالی را سر جای نهاد و تپانچه دیگر را بیرون کشید و این بار نیز یکی دیگر از سواران رو  از پای درآورد. ظرف ده ثانیه جیران دو نفر از آن‎ها را کشته بود و سه سوار در مقابل او باقی مانده بودند.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت چهارم

سبزعلی بیک که از زن‎های خود وصف زیبایی جیران را شنیده بود، تصور نمی‎کرد که او آن قدر زیبا باشد و پیش خود می‎گفت که زن های طایفه آشاقی باش خیلی زیبا نمی‎شوند، غافل از این که جیران از طایفه قوانلو بود و بعد از ازدواج با محمد حسن خان ساکن صحرا شده بود.
 به هر حال سبزعلی بیک مصمم شده بود که جیران را بدست بیاورد و متوجه شد که هر طور شده باید محمد حسن خان را از جیران دور نگه دارد تا به مقصود برسد و سپس آمدن محمد حسن خان اشکالی ندارد. سبزعلی بیک مرد اصل و نصب داری نبود و به واسطه خدمت هایی که به نادر کرده بود از آبدارخانه نادر به آن مقام رسیده بود.

حاکم استر آباد از صحبت زن ها فهمیده بود که به مناسبت سیل، محمد حسن خان قصد دارد بعد از سر و سامان دادن به وضع طایفه به استر آباد بیاید و سپس نزد نادر برود و بکوشد تا نادر را متقاعد کند که خراج سال جاری را از او نگیرد. سبزعلی بیک پیشاپیش نامه ای برای دوست خود میرزا مهدی استر آبادی که در دربار نادر مقامی بزرگ داشت و منشی دربار بود نوشت و از او خواست که اگر محمد حسن خان به مشهد رفت هرطور که مقتضی می‎داند او را در آنجا نگاه دارد تا نتواند به زودی بازگردد.

اما ممکن بود محمد حسن خان به مشهد نرود و از صحرای ترکمان به استرآباد بیاید تا زن خود را به صحرا ببرد، سبزعلی بیک که مامور وصول مالیات هم بود و خراج طوایف آشاقی باش و یوخاری باش را دریافت می‎کرد در صدد برآمد که ماموری را به صحرا بفرستد تا اگر محمد حسن خان تصمیم گرفت به استرآباد برود به هر طریق ولو به دروغ او را منصرف کند. او به مامور خود گفت اگر محمد حسن خان قصد عزیمت به استرآباد داشت به او بگوید که امسال نادرشاه دستور داده که خراج جلو افتاده تا او مجبور شود بدون معطلی به مشهد برود و راه استرآباد را در پیش نگیرد.

درحالی که حاکم استرآبد اقدامات فوق را برای دور کردن محمد حسن خان از جیران انجام می‎داد زنی سالخورده از محارمش را که زبیده نام داشت بعد از دادن تعلیم به خانه سید مفید فرستاد تا در آن جا جیران را ببیند و بفهمد آن زن چگونه است، آیا حاظر است با او مناسبات خصوصی داشته باشد یا نه.  زبیده زنی بود عامه و خرافه پرست و تصور می‏کرد می‎تواند یک زنه زیبا و جوان مانند جیران را بفریبد.

زن سالخورده مقداری راجع به موضوعات کلی صحبت کرد و آنگاه به عنوان دلسوزی وضع زندگی جیران را مناسب دانست و گفت حیف است یک زن زیبا و جوان مانند تو تنها زندگی کند و اگر شوهرت به تو علاقه داشت تو را رها نمی‎کرد؛ جیران گفت شوهرم کمال علاقه را به من دارد و چون رییس طایفه است مجبور است به سفر برود و بعد از سامان دادن به وضع طایفه بازمیگردد و مرا به صحرا می‎برد. زن سالخورده که نتوانست از اشاره و کنایه به نتیجه برسد کمی صریحتر صحبت کرد و به او فهماند که حاکم استرآباد خواهان اوست.

وقتی همسر محمد حسن خان این را شنید از فرط خشم بر او برافروخت و گفت ای پیرزن بی‎شرم، آیا خجالت نمیکشی این حرف ها را به کسی می‎زنی که نوه تو محسوب می‎گردد و سپس خدمه را احزار کرد و گفت این عجوزه بی حیا را از این خانه بیرون کنید. هنگامی که خدمه زبیده را از خانه بیرون می‎بردند آن زن که خود را متکی به حمایت و قدرت حاکم می‎دانست فریاد زد و کمک خواست.

در آن زمان که سید مفید در خانه بود از شنیدن فریاد ها حیرت زده شد و در صدد برآمد بداند چه رخ داده. جیران چگونگی واقعه را برای او شرح داد و  آن مرد به فکر فرو رفت.

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سوم

در آخرین لحظاتی که جیران از محمد حسن خان جدا به او گفت، با این وضعی که بوجود آمده خراج نادر را چگونه می‎پردازی؟
محمد حسن خان گفت اگر دست من به خود نادر برسد به او خواهم گفت که به مناسبت سیل از خراج امسال ما صرف نظر کند، ولی اطرافیان نادر نخواهند گذاشت که او را ببینم. جیران گفت، نامه چه؟ نامه ات هم به دست او نمی‎رسد؟ محمد حسن خان گفت هیچ نامه ای را نمیگذارند به دست نادر برسد مگر نفعی برای آنها داشته باشد.

جیران گفت من عقیده دارم بعد از اینکه سرو سامانی به وضع طایفه دادی، خود نزد نادر بروی و ضع طایفه را به اطلاعش برسانی، تو مرد سرشناسی هستی و او تو را خواهد پذیرفت.

محمد حسن خان گفت تمام کسانی که می‎روند نادر شاه را ببینند مردان سرشناسی هستند و هرگز یک مرد بی سر و پا جرات نمی‎کند که نزد نادر برود، ولی اطرافیان نمیگذارند که دست کسی به نادرشاه برسد و نه میگذارند نامه های مردم را ببیند.

جیران پرسید برای چه نمی‎گذارند دست کسی به نادر شاه برسد؟

محمد حسن خان گفت به دو علت،
اول اینکه کسانی که در پیرامون نادر شاه هستند با حکام بزرگ و کوچک مربوط و همدست می‎باشند و نمی‎خواهند کسی به نادر شاه نزدیک شود و از حکام شکایت نماید.
دوم اینکه نمی‎خواهند موضوعی به اطلاع نادر برسد که در آن نفعی برای خود آنها ملحوظ نباشد.
 در نهایت محمد حسن خان گفت امیدوارم گشایشی حاصل شود و بتوانیم خراج امسال را بپردازیم. با این گفته زن و شوهر از هم خداحافظی کردند و  جیران به سمت استر آباد حرکت کرد و محمد حسن خان هم به سمت صحرا رفت تا وضع طایفه را سامان دهد.

با این که جیران دقت کرد که بدون جلب توجه وارد استرآباد شود، ورودش به خانه سید مفید به اطلاع همه رسید، چون تا به آن روز زنی با تخت روان از معابر استرآباد عبور نکرده بود. این خبر به گوش سبزعلی بیک حاکم استر آباد رسید، و او نامه ای به سید مفید نوشت که در همه شهر صحبت از مسافری است که وارد خانه تو شده و از اقوام تو نیست ولی بدون تردید زنیست با جاه و مقام و این وظیفه زن های من است که به دیدن او بیایند.

سید مفید در جواب نامه سبزعلی بیک نوشت زنی که با نوزادش مهمان اوست همسر محمد حسن خان رییس طایفه آشاقی باش است و چون سیل صحرا را فرا گرفته به صلاح دید شوهر به خانه ما آمده و بعد از چند روز که سیل فرو نشست به صحرا باز خواهد گشت.

سبزعلی بیک آن روز را به جیران مهلت داد که خستگی سفر را رفع کند و روز بعد چند تن از زن های خوانواده اش را به دیدن جیران فرستاد، و هسمر محمد حسن خان از آنها با محبت  پذیرایی کرد. زن ها بعد از مراجعت طوری از جمال و حسن خلق جیران صحبت کردند که حاکم استر آباد به فکر افتاد آن آیت زیبایی و خوش رویی رو ببیند.

دیدن در قدیم مستحب بود و بازدید واجب، جیران خود ر مکلف می‎دانست مه به دیدن زن های سبزعلی بیک برود به همین خاطر توسط یکی از خدمتکارانش این موضوع را به اطلاع آن ها رساند، زن ها هم این موضوع را به اطلاع حاکم رساندند. سبزعلی بیک که خواهان دیدن جیران بود هنگام آمدن آن زن در محلی قرار گرفت که بتواند او را ببیند. جیران سبزعلی بیک را ندیده بود و سبزعلی بیک هم به نوکرانش سپرد که از به او اعتنا نککند تا جیران نفهمد او حکم ران استر آباد است.

در نتیجه جیران که بدون حجاب بود از کنار حاکم گذشت و  سبزعلی بیک از دیدن زیبایی جیران متحیر شد.

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوم

محمد حسن خان به یورت جیران رفت و آنگاه روی سرش خم شد و دید که کودکی زیبا با لب هایی گلگون و چشمانی آبی او را می‎نگرد، پسرش را برداشت و به شوخی گفت چشم های تو نه به من شبیه است نه مادرت، چون چشم هر دوی ما سیاه است.

فردای آن روز محمد حسن خان جشنی بزرگ برپا کرد و همه سران طایفه را دعوت کرد و ولیمه داد، آن‎ها نیز به رسم آن طایفه هدایایی را به او دادند. آن شب هوا ابری بود و ستاره دنباله دار در آسمان دیده نمی‎شد؛ از نیمه شب بارانی تند شروع به بارید گرفت و تا غروب روز بعد ادامه داشت و باعث طغیان رود اترک شد.

آنچه در شب طلوع ستاره دنباله دار همه از آن وحشت داشتند به وقوع پیوست، و افراد طایفه آشاقی باش مجبور شدند برای حفظ جان خود یورت ها را رها کنند و به سوی ارتفاعات پناه ببرند.
محمد حسن خان برای همسرش که محتاج استراحت بود و نوزادش خیلی مضطرب بود، و آن طور که آسمان نشان می‎داد باز قرار بود ببارد و مادر و فرزند در صحرا نمیتوانستد پناه داشته باشند.

این بود که تصمیم گرفت جیران و فرزندش را که هنوز نامی برایش انتخاب نکرده بودند (زیرا افراد طایفه آشاقی باش اسم نوزاد رو روز سوم تایین می‎کردند) به استر آباد بفرستد. محمد حسن خان هرطور که بود تخت روانی برای جیران مهیا کرد و چند سوار از طایفه را نیز همراهش فرستاد. محمد حسن خان به جیران گفت پس از ورود به شهر نزد بنکداری به نام مفید برود که سالهاست با او تجرات می‎کند و او را می‎شناسد.

جیران و پسرش که بعد موسوم به محمد گردید وارد استر آباد شدند و و به خانه سید مفید رفتد، او نیز با احترام تمام از آنها پذیرایی کرد و کوشید تمام وسایل آسایش آنها فراهم باشد. محمد حسن خوان به جیران توصیه کرد که طوری رفتار نکند که حاکم استر آباد متوجه حضور او شود، چون نادر شاه رابطه خوبی با ما ندارد و حاکم آن جا هم از طرف نادرشاه گماشته شده و ممکن است برای تو مشکل ایجاد کند. اگر تو مانند زن های استر آبادی چادر به سر کنی و از سر تا نوک پا را بپوشانی دیگر کسی تو را نخواهد شناخت.
جیران گفت من نمی‎توانم یک چادر روی سر خود بیندازم که تا نوک پای مرا بپوشاند. من از کودکی آزاد زندگی کرده ام. اگر من چادر به سر بیندازم دیگر نمی‎توانم جلوی پایم را ببینم و احساس خفگی می‎کنم.

محد حسن خان گفت من نگفتم که چادر به سر کن، منظورم این بود که وقتی در خانه سید مفید جای گرفتی کمتر رفت و آمد کن که کسی تو را نبیند و تصور کند که برای کار خاصی به استر آباد رفته ای.

جیران آنقدر که از ستاره دنباله دار می‎ترسید از نادر نمی‎ترسید، از آنجایی که پیوسته در صحرا زندگی کرده بود و اسب سواری و تیر اندازی را می‎دانست از سواران نادر هراسی نداشت. محمد حسن خان هم خیلی از نادر حراس نداشت و نمیخواست در آن موقع بهانه به دست نادر بدهد که به او حمله کند، چون می‎دانست که تنهاست و پشتیبانی ندارد.

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت اول

داستان از شب دوازده ربیع الثانی سال 1155 هجری در ترکمن صحرا شروع می‎شود، ستاره دنباله دار هالی در حال عبور از آسمان است و مردم طایفه آشاقی باش (اشاقه باش) از ایل قاجار با اضطراب در حال تماشای ستاره می‎باشند.

به عقیده آنها هر بار که این ستاره دنباله دار ظاهر می‎شود اتفاق شومی می‎افتد، اتفاق شوم برای ایل آشاقی باش که صحرا نشین بودند و اسب و گوسفند پرورش می‎دادند و زراعت نداشتند عبارت بود ازطغیان رودخانه، خشکسالی، از بین رفتن مراتع یا بیماری های مسری مثل وبا و طاعون.

رییس قبیله آشاقی باش، محمد حسن خان بود جوانی بود بیست و پنج ساله و متوسط القامه و خوش قیافه که مثل تمام مردان طایفه اش ریش را می‎تراشید و سبیل را به حال خود می‎گذاشت. در آن شب محمد حسن خان از استر آباد بازمیگشت، ولی در بازگشت، قبل از این که به یورت (چادری که صحرا نشینان برپا می‎کردند) خود و زنش را که می‎دانست باردار است ملاقت کند به مردمی که مقابل یورت ها جمع شده بودند و ستاره دنباله دار را تماشا می‎کردند ملحق شد.

تا موقعی که ستاره در آسمان بود مردم مشغول تماشا بودند، و سپس به یورت ها رفتند که بخوابد؛ محمد حسن خان هم نزد همسر رفت، ولی اورا مغموم دید، پرسید "مگر به تماشای ستاره دنباله دار رفته ای؟" جیران پاسخ داد "نه، من می‎دانم که زن باردار نباید چشمش به ستاره دنباله دار بیفتد، ولی طلوع این ستاره در یک چنین موقع مرا بسیار ملول کرده است."

محمد حسن خان چون از سفر برگشته بود و خسته بود، غذا خورد و خوابید، ولی بعد از ساعتی به دلیل ناله جیران بیدار شد و متوجه شد همسرش دچار درد زایمان شده. محمد حسن خان خدمه را که در یورت مجاور بودند بیدار کرد و دستور داد قابله را خبر کنند. هنوز بامداد طبوع نکرده بود که خبر دادند نوزاد پسر است.