۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوازدهم

بعد از اینکه پادشاه از خواندن نامه فراغت حاصل کرد طبق رسمی که آن زمان مجری بود گفت به پیک بگویید نامه جواب ندارد، و پیک آزاد بود بعد از آن استراحت کند و یا مراجت نماید.
مسئله خروج علیقلی میرزا از سیستان در قبال عظمت مردی چون نادر شاه کوچک بود، اما پادشاه ایران نمی‎توانست تحمل کند که فرمان او را زیر پا بگذارند و بر خلاف امر وی رفتار نمایند. او متوجه شد که علیقلی میرزا نمی‎توانسته بدون موافقت حکام محلی از سیستان خارج شود و خود را به مشهد برساند، زیرا تمام حکام محلی می‎دانستند که او مغضوب پادشاه ایران است و نباید از سیستان خارج شود. این بود که گفت همه خائن هستند و نان مرا می‎خورند و با دشمنان من می‎سازند و به من خیانت می‎کنند.

یکی از رسوم تشریفات این بود که در سفرها، عده ای از درباریان مقابل خیمه سفره خانه صف می‎بستند و بعد از این که نادر وارد سفره خانه می‎شد و می‎نشست، آن ها وارد خیمه می‎شدند می‎ایستادند تا اینکه شاه ایران تنها نباشد و بتواند صحبت کند. در سفرهای جنگی این رسم از بین می‎رفت و نادرشاه تنها در خیمه غذا صرف می‎نمود. در آن شب وقتی نادر از خیمه خارج شد تا به سفره خانه برود همه دیدند که قیافه پادشاه ایران گرفته است و به وحشت درآمدند. نادرشاه یک سردار جنگی بزرگ بود ولی از دیپلوماسی سررشته نداشت و نمی‎توانست ظاهر سازی کند. نادرشاه بدون اعتنا به درباریان و مثل اینکه آن‎ها را ندیده باشد وارد سفره خانه شد و نشست. درباریان به موجب تشریفات و برحسب وظیفه آهسته وارد سفره خانه شدند و مقابل پادشاه، دست‎ها بر سینه ایستادند. از چهار نفری که برای قتل نادرشاه همدست شده بودند به جز قوچه بیک مابقی در خیمه حضور داشتند. چند لحظه در خیمه سکوت برقرار شد و نادرشاه دست به غذا برد امام لقمه ای در دهان نگذاشت و یک مرتبه خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت ای نابکاران خائن، من سزای شما را فردا صبح در کف دستتان خواهم گذاشت.
هیچکس جرات نکرد از شاه بپرسد به چه مناسبت او را خائن می‎داند. وحشتی مخوف بر صالح بیک، موسی بیک و محمد بیک مستولی شد، آن‎ها تصور کردند که نادرشاه به توطئه آن‎ها با علیقلی میرزا پی برده است.

نادرشاه افشار می‎دانست در یک حکومت استبدادی و مطلقه چون حکومت او، قدرت حکومت متکی بر یک چیز است، و آن ترس است. در حکومت های مطلقه فقط ترس است که قدرت حکومت را حفظ می‎کند و مانع از این می‎شود که مردم به فکر سرپیچی و طغیان بیفتند. نادرشاه با مجازات های سنگین توانسته بود طوری خوف خود را دل ها جا بدهد که وقتی حکم او به دور افتاده ترین نقاط کشور وسیعش می‎رسید حکام و امرا بدون چون و چرا اجرا می‎کردند و می‎دانستند اگر تمرد کنند نابود خواهند شد. نادرشاه در آن شب طوری خشمگین بود که نمی‎توانست لقمه ای در دهان بگذارد و خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت اگر تا فردا این علیقلی...پیدا شد که از تقصیر خائنین می‎گذرم وگرنه به تاج سلطنتم سوگند که چشم تمام خائنین از جمله شما را بیرون خواهم آورد زیرا حس می‎کنم شما هم خائن هستید و منتظر فرصتید که به من خیانت کنید.

آن سه نفر نفسی به راحتی کشیدند، چون فهمیدند که نادر به توطئه آن‏ها پی نبرده و فقط از ناپدید شدن علیقلی میرزا خشمگین است. در آن شب نادر چند لقمه بیشتر غذا نخورد و پس از صرف غذا قهوه خواست و پس از نوشیدن قهوه به خیمه خود رفت.

در داخل خیمه زن عیسوی نادر، ستاره، که پادشاه ایران وی را دوست می‎داشت حضور داشت منتظر مراجعت شاه بود و وقتی دید که نادرشاه خشمگین است برخواست و از شاه استقبال کرد و پرسید ظل الله را چه می‎شود؟ نادر شاه نشست و گفت هرکس که در پیرامون من می‎باشد به من خیانت می‎کند. ستاره پرسید آیا اتفاق تازه ای رخ داده است؟ نادر گفت من امر کرده بودم که علیقلی از سیستان خارج نشود و او بر خلاف امر من رفتار کرده و از سیستان خارج شده و او را در مشهد دیده اند و با اینکه مسافت یکصد و هشتاد فرسنگ را طی کرده یک تن از حکام بین راه از عبور او ممانعت نکرده یا عبورش را به من اطلاع نداده. من تصمیم گرفته ام ریشه تمام خائنین را خشک کنم. ستاره در صدد برآمد که با مهربانی شاه را از خشم خود فرود بیاورد، اماغضب پادشاه از بین نمی‎رفت و خواست بخوابد. ستاره بستر شاه را آماده کرد و نادرشاه استراحت نمود و بعد از نیم ساعت خوابش برد، اما ستاره خوابش نمی‎برد.

سران توطئه تصمیم گرفتند که محمد بیک قاجار در خارج از اردوی نادر نیرویی مهیا کنید که بعد از قتل نادر از آن‎ها حمایت کند و مانع از آسیب دیدن آن‎ها شود و قرار شد سه نفر دیگر به همراه دو نفر از نوکران مورد اعتمادشان وارد خیمه نادر شوند. آن‎ها نمی‎توانستند بدون دلیل به نگهبانان خیمه نادر نزدیک شوند به همین جهت به بهانه اینکه ظل الله دستور داده محافظت از خیمه افزایش یابد و باید یک نفر دیگر در کنار آن‎ها باشد نزدیک آن‎ها شدند. آن‎ها کار سه نگهبان را یکسره کردند ولی در حین قتل آخرین نگهبان ستاره که هنوز نخوابیده بود ناگهان صدایی شنید که به ترکی گفت سوختم و از خواب بیدار شد و بر اثر حرکت او نادر شاه هم بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ اما ستاره فرصت نکرد که جواب بدهد زیرا موسی بیک، قوچه بیک و صالح بیک و نوکران آن‎ها با شمشیرهای برهنه به داخل خیمه تهاجم نمودند.

نادر نمی‎توانست در تاریکی بخوابد و چراغ کم نوری به نام مردنگی (بر وزن همدردی) را در خیمه روشن می‎کرد، به همین جهت وقتی مهاجمین وارد خیمه شدند به سهولت او را یافتند. اولین ضربه را صالح بیک به فرق نادر شاه زد، سپس قوچه بیک و موسی بیک ضربات پی در پی را وارد کردند و نادر بی حرکت شد. هیچ یک از آن سه نفر مسئوایت جدا کردن سر نادر را به عهده نگرفتند و سر را تاج اوقلی، نوکر موسی بیک از بدن جدا کرد. وقتی که آن نه نفر وارد خیمه نادر شدند یکی از نوکران دستش را روی دهان ستاره گذاشته بود که فریاد نزند و بعد از پایان کار دستش را برداشت، در همین موقع ستاره به سمت تخت نادر که با خون او رنگین شده بود رفت و خنجری که زیر تخت داشت را از قلاف خارج کرد و به تهی گاه راست صالح بیک فرو کرد و او از فرط درد بر زمین افتاد. موسی بیک و نوکران صالح بیک با شمشیر به ستاره حمله ور شدند و با ضربات شمشیر او را به قتل رساندند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر