علیقلی میرزا گفت وقتی وارد خیمه او شدید ملاحظه زنش را نکنید و حمله نمایید و بدانید که این مرد هفت جان دارد و تا سرش را از تنش جدا ننمایید نخواهد مرد. قوچه بیک گفت ولی اشکال بزرگ واردشدن به خیمه نادرشاه است. علیقلی میرزا گفت برای تو که امشب فرمانده قراولان خاصه هستی اشکال ندارد و میتوانی به سهولت وارد شوی.
قوچه بیک گفت اینطور نیست، اگرچه من میتوانم همراهان خودم را تا پشت خیمه ببرم ولی آنجا فقط یک نفر که افسر قراولان خاصه، یعنی من، باشد میتواند به خیمه نادرشاه وارد شود و اجازه ورود ندارد مگر اینکه بانگ بزند و خود را معرفی کند و نادر از درون خیمه به او جواب بدهد و به او بگوید که وارد خیمه شو درغیر این صورت نگهبانانی که اطراف خیمه هستند از ورود او ممانعت خواهند کرد ولو افسر کشیش خودشان باشد. علیقلی میرزا گفت در گذشته اینچنین نبود. قوچه بیک گفت مدتیست اینطور شده. علیقلی میرزا پرسید نگهبانان چند نفر هستند؟ قوچه بیک گفت چهار نفر، یک نگهبان در هر طرف. علیقلی میرزا گفت آن نگهبانان را باید خودتان به قتل برسانید و به همراهانتان محول نکنید، چون ممکن است دچار وحشت شوند و نتوانند با یک ضربت آنها از پای درآورند و مانع از این شوند که صدایی از آنها خارج شود.
قبل از حرکت هریک از شما باید تعیین کنید که کدام نگهبان را خواهید کشت و نگهبان با یک ضربت بر حلقومش باید بی صدا شود. وارد آوردن ضربت بر حلقوم برای ما یک مسئله حیاتی است چون اگر ضربه به جایی غیر از حلقوم اصابت کند باعث بیدار شدن نادر و دیگر قراولان خاصه که در قرارگاهشان هستند خواهد شد.
آن چهار نفر تعهد کردند که چهار نگهبان اطراف چادر نادر را خودشان به قتل برسانند.
علیقلی میرزا گفت بعد از این که آن چهار نفر را از پا درآوردید وارد خیمه نادر شوید و بعید نیست که او از خواب بیدار شده باشد و در صدد تطمیع و وعده دادن به شما براید که از قتلش صرف نظر کنید، ولی شما نباید به او مجال تکلم بدهید و بی درنگ او را به قتل برسانید. شما نادر را میشناسید، اگر او شما را ببیند و زنده بماند فردا هیچ کدامتان را زنده نخواهد گذاشت و اگر ترحم کند شما را به جلادانش خواهد سپرد وگرنه یا زنده میسوزاند یا شمع آجین میکند.
آن چهار نفر گفتند سرش را خواهیم برید. بعد قوچه بیک گفت موافقت ما از این جهت است که دیگر از دست او به جان آمده ایم و او فردا یا ما را خواهد کشت یا مکحولمان خوهد کرد، ولی میخوهیم بدانیم بعد از این کار چه بر سر ما خواهد آمد، آیا کشته میشویم یا برای این کارمان پاداش میگیریم؟
علیقلی میرزا گفت برای چه شما باید کشته شوید؟ قوچه بیک گفت ممکن است بعد از نادر یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد و فرزند نادر ما را به جرم قتل پدرش خواهد کشت.
علیقلی میرزا گفت شما میدانید که فرزند ارشد نادر رضاقلی میرزا کور است و نمیتواند به سلطنت کند؛ قوچه بیک گفت ولی او یگانه فرزند نادر نیست و نادر فرزندان دیگری نیز دارد. علیقلی میرزا گفت اگر ما میخواستیم یکی از فرزندان نادر حکومت کند نادر را نمیکشتیم. قوچه بیک گفت ما نمیخواهیم اما ممکن است مردم بخواهد یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد.
علیقلی میرزا گفت مسئولیت این موضوع با من، من نمیگذارم مردم بگویند که یکی از فرزندان نادر باید پادشاه شود.
موسی بیک گفت ای شاهزاده، ممکن است امروز مردم از دست نادر به جان آمده باشند ولی فردا آنها خدمات او را به یاد خواهند آورد و متوجه میشوند که نادرشاه تمام قفقاز را تا دامنه کوه های قاف، و تمام بین النهرین و قسمتی از عربستان و تمام افغانستان و تمام ماور النهر تا شمال رود جیهون و تمام هندوستان غربی را تا رود سند جزو خاک ایران کرد و بعد از به خاطر آوردن این خدمات بگویند یکی از پسران نادر باید به حکومت برسد.
علیقلی میرزا گفت من کاری میکنم مردم در سدد بر نیاییند که یکی از پسران نادر به سلطنت برسد. موسی بیک گفت آیا ممکن است بپرسیم آن کار چیست؟
علیقلی میرزا گفت آن کار عبارت است از قطع شجره نادر، به طور مطلق وقتی دیگر کسی از اولاد نادر باقی نماند دیگر مردم نخواهد گفت باید یکی از فرزندان نادر به جای پدر حکومت کند
قوچه بیک گفت اینک باید فهمید بعد از خاتمه کار چه به ما میرسد. علیقلی میرزا گفت دویست کرور در کلات موجود است و آن را بین خود تقسیم میکنیم و به هر کدام از ما چهل کرور میرسد.
نتیجه مذاکرات آن پنج نفر این شد که بعد از قتل نادرشاه برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر خواهد گذاشت و آن چهار نفر و اطرافیان از او اطاعت خواهند کرد و بعد از تقسیم آن دویست کرور هر کدام از آن چهر نفر والی یکی از ایالت های بزرگ ایران خواهند شد.
روز چهاردهم جمادی الثانی سال 1160 هجری قمری مصادف با سال 1747 میلادی غروب کرد در آن روز هنوز بهار منقضی نشده بود و بوی علف از صحرا به مشام میرسید. هوا که تاریک شد خیمه نادرشاه را با لاله های متعدد روشن کردند و پس از ساعتی به او اطلاع دادند که در خیمه سفره خانه، سفره گسترده شده. نادر حرکتی کرد که برخیزد و به سوی خیمه سفره خانه برود که به او اطلاع دادند پیکی از مشهد آمده و نامه ای از حکمران مشهد دارد و میگوید باید آن را به دست ظل الله بدهد. نادرشاه به پیک اجازه ورود داد، پیک غبار آلود داخل شد و به خاک افتاد و پس از برخواستن نامه را با دو دست تقدیم پادشاه کرد و به حالت قهقرایی از خیمه خارج شد. حاکم مشهد در نامه نوشته بود که علیقلی میرزا را در مشهد دیده اند و وقتی خواستند او را پیدا کنند ناپدید شده. همه میدانستند برادرزاده نادرشها مغضوب است و حکومت سیستان برای او نوعی مجازات به شمار میآمده و اشخاص کوچکتر از وی حکومت ایلات بزرگتر را داشتند.
علیقلی میرزا به موجب حکم نادرشاه اجازه نداشت از سیستان خارج شود و نادرشاه به او گفته اگر به مشهد بیایی و من را ببینی دیگر چیزی را نخواهی دید (نابینا خواهی شد). این را همه امرای ایران میدانستند و به همین جهت حاکم مشهد از دیدن علیقلی میرزا در مشهد حیرت و وحشت کرد، چون میدانست پادشاه حاکم قاصر و تنبل را به شدت مجازات میکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر