۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت نهم

جیران بعد از شنید اظهارات شوهرش گفت سبزعلی بیک مردیست فاسق و اینک که او دشمن ما شده یقینا تو را نزد نادرشاه یاقی جلوه خواهد داد و پادشاه ایران را برای حمله به تو ترغیب خواهد کرد.
محمد حسن خان گفت من تسلیم نمی‎شوم و سر را زیر تیغ جلاد نخواهم برد.
جیران گفت آیا در خود نیروزی مقاومت در برابر نادرشاه را می‎بینی؟
محمد حسن خان گفت نه، ولی آن‎قدر مقاومت می‎کنم تا کشته شوم.
جیران گفت مقاومت کردن تا کشته شدن یک راه حل منفی است و آن را کسی انتخاب می‎کند که راه دیگری نداشته باشد.
محمد حسن خان گفت طوری صحبت می‎کنی که انگار راه دیگری هم وجود دارد. جیرام گفت تو می‎توانی تا قبل از رسیدن قشون دیوانی از اینجا مهاجرت کنی.
محمد حسن خان گفت کجا برم؟
جیران گفت برو پیش ترکمانان، اگرچه رابطه تو با طایفه یوخاری باش خوب نیست، ولی با ترکمانان خوب است.
محمد حسن خان من چیزی ندارم که پیش آن‎ها برم و افراد طایفه وقتی وارد صحراهای شمالی شدند چیزی برای آدوقه ندارند.
جیران گفت به همین مقدار گوسفند قناعت کن و مقداری هم از ترکمان ها وام بگیر و تعهد کن آن را بعد از سه سال با نفع آن بازخواهی گرداند تا گشایشی حاصل شود.

محمد حسن خان بزرگان طایفه را جمع کرد و نظر جیران را به اطلاع آن‎ها رساند و آن‎ها نیز پذیرفتند و روز بعد حرکت کردند. بعد از بیست روز راهپیمایی آن‎ها خود در منطقه ای امن یافتند. جایی که طایفه آشاقی باش در آن‎جا توقف کرده بود صحرایی مقعر بود به نام فالق که قشلاق ترکمانان محسوب می‎شد.

ترکمان ها علاوه بر دامداری به کشاورزی هم می‎پرداختند. قبل از کوچ به قشلاق در زمین بذر می‎ریختند و شخم می‎زدند و آن را با لایه‎ی نازکی از خاک می‎پوشاندند تا تمام بذرها را پردندگان نخوردند، و منتظر اولین باران پاییزی می‎شدند. وقتی که زمین بعد از بارش باران سبز می‎شد به قشلاق می‎رفتند و بعد از پایان فصل سرما می‎دیدند که خوشه های رسیده اند.

طایفه‎ی آشاقی باش از ترکمان‎ها کشاورزی آموختند و قبل از رفتن به قشلاق زمین‎ها را آماده می‎کردند و بعد از پایان فصل سرما محصولاتشان را برداشت می‎کردند.

آن‎ها توانستند بعد از سه سال تمام وام ترکمانان را در موعد مقرر پرداخت کنند و خود نیز زندگی نسبتا خوبی بدست آورده بودند. دو سال بعد از ورود آن‎ها به صحرای ترکمان ها پسر دوم محمد حسن خان متولد شد که نام او را حسینقلی گذاشتند.

مدت چهار سال محمد حسن خان و طایفه آشاقی باش بین ترکمانان بسر بردند و در این مدت رییس واقعی طایفه جیران بود به طوری که حتی مردم برای رفع اختلافاتشان نزد او می‎رفتند و گویی اصلا محمد حسن خان وجود ندارد.

آن‎گاه خبری به محمد حسن خان و جیران رسید که آن‎ها را تکان داد، گذشته از آن‎ها هرکس در هر شهر و بلاد و قصبه از شنید آن خبر تکان می‎خورد؛ خبر مرگ نادرشاه.

هیچکس تصور نمی‎کرد که روزی نادرشاه بمیرد، همه فکر می‎کردند تا وقتی خودشان زنده هستند باید به نادرشاه مالیات بدهند و بعد از خودشان فرزندانشان و نوادگانشان باید خراجگذار نادرشاه باشند.

وقتی خبر کشته شدن نادر به مردم کسی آن را باور نمی‎کرد و فکر می‎کردند خود او این خبر کذب را بین مردم پخش کرده تا ببیند خبر مزبور در بین مردم چه اثری دارد.

وقتی دو نفر به هم می‎رسیدند و یکی خبر مرگ نادر را مطرح می‎کرد دیگری می‎گفت ممکن نیست ظل الله کشته شود و یا به مرگ طبیعی بمیرد.

ولی نادرشاه کشته شده بود.

۱ نظر: