۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هشتم

یک هفته بعد از ورود محمد حسن خان به طایفه آشاقی باش محصلین سبزعلی بیک برای وصول خراج سالیانه آمادند. محمد حسن خان با اینکه دلی پر خون از سبزعلی بیک داشت ولی با احترام از مامورین او پذیرایی کرد و یک یورت در اختیار آن‎ها قرار داد. محصلین مالیاتی شب را استراحت کردند و فردا صبح نزد محمد حسن خان رفتند و از او پنج هزار نادری خراج آن سال را خواستند.

محمد حسن خان گفت هنوز موقع پرداخت مالیات نرسیده.

محصلین گفتند بر حسب امر نادرشاه تاریخ وصول خراج و مالیات جلو افتاده.

محمد حسن خان گفت من در پایتخت بودم و تحقیق کردم و مطلع شدم تاریخ وصول مالیات بر طبق سنوات قبل است.

محصلین مالیات گفتند شاید در خراسان آن طور بوده، ولی در استرآباد تاریخ وصول جلو افتاده و خان باید زودتر مالیات را بپردازد.

محمد حسن خان دید که نمی‎تواند محصلین مالیات را متقاعد کند که تاریخ وصول مالیات همان تاریخ سنوات گذشته است گفت اگر قبل از آمدن سیل به اینجا می‎آمدید می‎دید که طایفه ما اسب و گوسفند داشت ولی بر اثر سیل اسب و گوسفند ما ازبین رفته اند و دارایی ما فقط دویست و پنجاه اسب و دو هزار و پانصد گوسفند است و ما با فروش اسب و گوسفندهایمان هزار نادری هم نمی‎توانیم فراهم کنیم چه رسد به پنج هزار نادری.

محصلین مالیات که برای دریافت خراج رفته بودند از فردی به نام لطفعلی فزلوق اطاعت می‎کردند. لطفعلی با انگشت چهارتن از همکارانش را که در یورت بودند نشان داد و گفت ما از طرف حاکم استرآباد برای وصول مالیات آمده ایم. اگر پول داری فوری پنج هزار نادری بده و اگر نداری قرض کن و هنگام قرض کردن رسوم ما نباید فراموش شود.

 محمد حسن خان گفت با چه وثیقه ای قرض کنم. لطفعلی گفت تو رییس یک طایفه ای و اسم رسم داری به راحتی می‎توانی چند هزار نادری قرض کنی. محمد حسن خان گفت چه کسی به یک طایفه ورشکسته که همه می‎دانند همه چیزش نابود شده وام می‎دهد.

لطفعلی گفت تو می‎دانی وقتی ما برای وصول خراج و مالیات می‏آییم نمی‎توانیم با دست خالی مراجعت کنیم. ما ماموریم و معذور باید از تو مالیات بگیریم و به تو مفاصا حساب بدیهم و برگردیم. این حرف تو در گوش ما نمی‎رود و اگر پول نداری باید فوری پول فراهم کنی. محمد حسن خان گفت به چه وسیله ای و از چه راه.

لطفعلی به همکارانش گفت که نیم ساعت در خارج از یورت به سر ببرند تا بتواند به تنهایی با محمد حسن خان صحبت کند.

بعد از رفتن آن‎ها قزلوق گفت سبزعلی بیک از دست تو خشمگین است چون زن تو دوتن از نوکران او را کشته است.

محمد حسن خان گفت زن من برای دفاع از ناموس خود آن دو را کشت و اگر آن کار نمی‎کرد او را می‎ربودند و حیثیت ما لکه دار می‎شد.

قزلوق گفت، خان تو یک مرد سخت گیر هستی.

محمد حسن خان با تعجب پرسید چطور؟

قزلوق گفت اگر تو قدری سهل انگار باشی مساله خراج امسال با سهولت برطرف خواهد شد.

محمد حسن خان گفت چگونه سهل انگار باشم؟

لطفعلی قدری تامل گرد، چون موضوعی ای که می‎خواست بر زبان بیاورد دشوار بود. سپس برای اینکه خود را آسوده کنند مانند شناگری که یک مرتبه خور را به استخر آب سرد می‎اندازد گفت زن خود را طلاق بده تا سبزعلی بیک بتواند او را بگیرد.

وقتی محمد حسن خان این را شنید مثل این بود که آسمان بر فرقش فرو آمده. دست رییس طایفه به سمت قبضه دشنه ای رفت که همیشه در کمرش بود، ولی از ترس عواقب کار دستش را دور کرد. چون قتل مامورین مالیات در آن دوره جرمی بود که کفاره آن را فقط قاتل تادیه نمی‎کرد  بلکه تمام طایفه اش معدوم می‎شوند. زیرا مامورین مالیات قاضی نیز بودند.

محمد حسن خان از وقاحت حاکم استرآباد متحیر بود که چگونه آن مرد توانسته آن حرف را به لطفعلی برساند و آن مرد چگونه توانست آن حرف را به زبان بیاورد.

محمد حسن خان گفت سبزعلی بیک وقیح ترین شخصی است که تا به حال دیده ام. قزلوق گفت این حرفت را نشنیده می‎گیرم.

 سپس لطفعلی گفت نمی‏خواهی پنج هزار نادری خراج را پرداخت کنی؟

محمد حسن خان گفت می‎خواهم ولی نمی‎توانم.
لطفعلی گفت خان، ما برای وصول مالیات آمده ایم و نمی‎توانیم دست خالی بازگردیم. ما باید از مودی مالیات پول بگیریم یا سر او را ببریم. و تو میدانی اگر ما دست خالی از اینجا برویم با یک قشون باز خواهیم گشت و در آن صورت بر تو پوشیده نیست چه بر تو افرد طایفه ات خواهد گذشت.

محمد حسن خان گفت هرچه می‎خواهید بکنید.
قزلوق گفت آیا ما را دست خالی باز می‎گردانی؟
محمد حسن خان گفت نظر به این که چیزی ندارم که پرداخت کنم ناچار دست خالی بازمی‎گردید.
قزلوق گفت قلق ما را بده.
محد حسن خان دست در جیب کرد و دو نادری جلوی لطفعلی گذاشت.
قزلوق گفت ما پنج نفر هستیم و تو فقط دو نادری می‎دهی، ده نادری بده که به هر کدام از ما دو نادری برسد.
محمد حسن خان گفت اگر داشتم مالیات را که واجب تر بود می‎دادم، چیزی برای دادن ندارم. قزلوق گفت گوسفند بده، اسب بده. محمد حسن گفت ندارم، مال چه کسی را بدهم؟
لطفعلی گفت صدا بزن تا همکارهای من بیایند. سپس محمد حسن خان کسی را فرستاد تا آن‎ها را بیاورد. وقتی دیگر مامورین آمدند، لطفعلی گفت ببینید خان فقط دو نادری به ما می‎دهد و وقتی می‎گویم اسب و گوسفند بده می‎گوید ماله چه کسی را بدهم. یکی از مامورین گفت ماله هرکس هست بده، همانطور که دیوان از خراج و مالیاتش نمی‎گذرد ما هم از رسوم خود نمی‎گذریم.
محمد حسن خان گفت، گفتم که ندارم. مردان طایفه آشاقی باش که بسیار کنجاکاو بودند که سرانجام پرداخت مالیات چه می‎شود از دور یورت هایی را مامورین مالیات و رییس طایفه در آن‎ بودند احاطه کرده بودند. لطفعلی که دید او و مامورانش در محاصره مردان اشاقی باش هستند ادامه مجادله را صلاح ندانست و ترسید که ادامه دادن بحث باعث مجروع شدهن یا قتل آن‎ها شود، دو نادری را برداشت و در جیب گذاشت و به همکارانش گفت که باید مراجعت کنیم.

محمد حسن خان دید که آن‎ها قصد مراجعت دارند دستور داد تا اسب‎هایشان را زین کردند و بعد از نیم ساعت که اسب ها زین شد محصلین مالیات طایفه آشاقی باش را ترک کردند.

همین که آن‎ها رفتند، محمد حسن خان خویش را نزد جیران رساند و نتایج مذاکره را به اطلاع او رساند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر