سبزعلی بیک که از زنهای خود وصف زیبایی جیران را شنیده بود، تصور نمیکرد که او آن قدر زیبا باشد و پیش خود میگفت که زن های طایفه آشاقی باش خیلی زیبا نمیشوند، غافل از این که جیران از طایفه قوانلو بود و بعد از ازدواج با محمد حسن خان ساکن صحرا شده بود.
به هر حال سبزعلی بیک مصمم شده بود که جیران را بدست بیاورد و متوجه شد که هر طور شده باید محمد حسن خان را از جیران دور نگه دارد تا به مقصود برسد و سپس آمدن محمد حسن خان اشکالی ندارد. سبزعلی بیک مرد اصل و نصب داری نبود و به واسطه خدمت هایی که به نادر کرده بود از آبدارخانه نادر به آن مقام رسیده بود.
حاکم استر آباد از صحبت زن ها فهمیده بود که به مناسبت سیل، محمد حسن خان قصد دارد بعد از سر و سامان دادن به وضع طایفه به استر آباد بیاید و سپس نزد نادر برود و بکوشد تا نادر را متقاعد کند که خراج سال جاری را از او نگیرد. سبزعلی بیک پیشاپیش نامه ای برای دوست خود میرزا مهدی استر آبادی که در دربار نادر مقامی بزرگ داشت و منشی دربار بود نوشت و از او خواست که اگر محمد حسن خان به مشهد رفت هرطور که مقتضی میداند او را در آنجا نگاه دارد تا نتواند به زودی بازگردد.
اما ممکن بود محمد حسن خان به مشهد نرود و از صحرای ترکمان به استرآباد بیاید تا زن خود را به صحرا ببرد، سبزعلی بیک که مامور وصول مالیات هم بود و خراج طوایف آشاقی باش و یوخاری باش را دریافت میکرد در صدد برآمد که ماموری را به صحرا بفرستد تا اگر محمد حسن خان تصمیم گرفت به استرآباد برود به هر طریق ولو به دروغ او را منصرف کند. او به مامور خود گفت اگر محمد حسن خان قصد عزیمت به استرآباد داشت به او بگوید که امسال نادرشاه دستور داده که خراج جلو افتاده تا او مجبور شود بدون معطلی به مشهد برود و راه استرآباد را در پیش نگیرد.
درحالی که حاکم استرآبد اقدامات فوق را برای دور کردن محمد حسن خان از جیران انجام میداد زنی سالخورده از محارمش را که زبیده نام داشت بعد از دادن تعلیم به خانه سید مفید فرستاد تا در آن جا جیران را ببیند و بفهمد آن زن چگونه است، آیا حاظر است با او مناسبات خصوصی داشته باشد یا نه. زبیده زنی بود عامه و خرافه پرست و تصور میکرد میتواند یک زنه زیبا و جوان مانند جیران را بفریبد.
زن سالخورده مقداری راجع به موضوعات کلی صحبت کرد و آنگاه به عنوان دلسوزی وضع زندگی جیران را مناسب دانست و گفت حیف است یک زن زیبا و جوان مانند تو تنها زندگی کند و اگر شوهرت به تو علاقه داشت تو را رها نمیکرد؛ جیران گفت شوهرم کمال علاقه را به من دارد و چون رییس طایفه است مجبور است به سفر برود و بعد از سامان دادن به وضع طایفه بازمیگردد و مرا به صحرا میبرد. زن سالخورده که نتوانست از اشاره و کنایه به نتیجه برسد کمی صریحتر صحبت کرد و به او فهماند که حاکم استرآباد خواهان اوست.
وقتی همسر محمد حسن خان این را شنید از فرط خشم بر او برافروخت و گفت ای پیرزن بیشرم، آیا خجالت نمیکشی این حرف ها را به کسی میزنی که نوه تو محسوب میگردد و سپس خدمه را احزار کرد و گفت این عجوزه بی حیا را از این خانه بیرون کنید. هنگامی که خدمه زبیده را از خانه بیرون میبردند آن زن که خود را متکی به حمایت و قدرت حاکم میدانست فریاد زد و کمک خواست.
در آن زمان که سید مفید در خانه بود از شنیدن فریاد ها حیرت زده شد و در صدد برآمد بداند چه رخ داده. جیران چگونگی واقعه را برای او شرح داد و آن مرد به فکر فرو رفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر