جیران خم شد و تفنگ کلبی را که در طرف راست زیین اسب بود، از جلد بیرون آورد و به طرف آن سه نشانه رفت.
هر سه سوار خود را هدف تفنگ جیران تصور کردند و کشته شدن دو نفر از همقطارانشان طوری روحیه آن ها را متزلزل کرده بود که عنان اسب ها را برگرداندند و فرار کردند.
چارپادار و شاگردانش صدای شلیک تپانچه ها را شنیده بودند برگشتند و دیدند دو نفر از سواران بر زمین افتادند و سه سوار دیگر فرار کردند. چارپادار و شاگردانش که این واقعه را دیدند نزد نفس خود منفعل گردیدند و چارپادرا از زبان همه گفت راستی که ما خیلی ترسو هستیم.
خدمتکاران که فریاد های خانم خود را شندیدند مراجعت کردند و چارپادار هم با شادمانی از اینکه چهارپاهایش سالم هستند برگشت.
جیران وقتی چارپادار و شاگردانش را دید با درشتی به آنها گفت این است رسم مردانگی که هنگتم خطر زن ها را رها کنند و بگریزند که بتوانند جان به در برند؟
چاپاردار با تضرع گفت ای بی بی، از دست ما کاری ساخته نبود که بتوانیم مقاومت کنیم، ما نه تفنگ داشتیم و تپانچه.
یکی از دو گلوله تپانچه های جیران به پیشانی یکی از سواران اصابت کرده بود و دیگری به سینه سوار دیگر. جیران به چارپادار دستور داد که نقاب از روی آن دو بردارد، وقتی که نقاب ها را برداشت همه متوجه شدند که آن ها ترکان نیستند و متعجب شدند. جیران از چارپادار و شاگردانش پرسید که آیا این دو نفر را میشناسید؟
چارپا دار نتوانست مردی که صورتش هدف گلوله تپانچه قرار گرفته بود شناسایی کند اما دیگری را شناخت.
چارپا دار گفت او نوکر سبزعلی بیک است. جیران گفت پس لابد مقتول دیگر و آن سه که گریختند هم از نوکران سبزعلی بیک بودند و به همین جهت صورت خود را پوشانیده بودند که کسی آن ها را شناسایی نکند.
چارپادار گفت سبزعلی بیک مردی نیست که از تقصیر کسی بگذرد و اگر بفهمد که نوکرانش به ما حمله ور شده اند آنها را به دست میرغضب خواهد سپرد.
جیران خواست به چارپادار و شاگردانش بگوید که خود سبزعلی بیک آنها را فراستاده ولی دید اگر آنها علت حمله ماموران سبزعلی بیک را بدانند نمیتوانند موثر واقع شوند منصرف شد و به چارپادار گفت اندکی صبر کنید تا تپانچه ها را پرکنم و بعد به راه افتادند.
چارپادار و شاگردانش با وحشت اطراف را از نظر میگذرانند و هرلحظه منتظر بودند سواران ترکمان از سمتی به آنها حمله کنند. جیران به آنها گفت شما که چارپا دار هستید باید بدانید که جاده دزد زده یک جاده امن است، زیرا دزدان تا چند روز یا حتی تا چند هفته از ترس ماموران حکومت به آن جاده نمیآیند.
بعد از حرکت جیران و چارپاداران آن سه سوار برگشته بودند و جنازه رفقایشان را با خود برده بودند.
سبزعلی بیک از این که مامورانش نتوانسته بودند جیران را بربایند بسیار خشمگین بود و آن سه سوار را که برگشته بودند به شدت تنبیه کرد به طوری که یکی از آنها از شدت شکنجه جان سپرد.
جیران با فرزندش سالم به طایفه اشاقی باش ملحق شدند و وقتی به آن طایفه رسید مطلع شد که شوهرش با شتاب راه مشهد را پیش گرفته. جیران حیرت کرد که چرا محمد حسن خوان بدون اینکه به او اطلاع دهد به سوی مشهد حرکت کرده؛ به او اطلاع دادند که شخصی از طرف حاکم به صحرا آمد و گفت که خراج ها امسال زودتر از سال ها پیش وصول میشوند و به همین دلیل محمد حسن خان بی درنگ عازم مشهد شده. جیران حدس زد که آن هم از اقدامات سبزعلی بیک بوده و حاکم استرآباد خواسته با این کار محمد حسن خوان را از استرآباد دور کند تا راحت تر به مقصودش برسد.
محمد حسن خان برای اینکه هرچه زودتر به مشهد برسد روز و شب راه میپیمود، وقتی که به مشهد رسید شنید که نادرشاه آن جا نیست و به سفر رفته. از هرکس پرسید نادرشاه کجا رفته کسی نتوانست جواب صحیح به او بدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر