جیران پرسید برای چه به فکر فرو رفتی؟
سید مفید گفت کاری که شما کردید به قاعده بود، ولی من از عاقب کار بیم دارم.
جیران پرسید چرا؟
سید مفید پاسخ داد سبزعلی بیک به زودی دست از سر شما بر نمیدارد و باز هم برای شما مزاحمت ایجاد میکند، عقیده من این است که از استرآباد بروید و همچنان در طایفه خودتان آشاقی باش زندگی کنید تا از دسترس حاکم استرآباد دور باشید.
جیران پذیرفت و به سید مفید گفت برای من مکاری بیاورید تا بارهای مرا طناب پیچ کند و به راه بیفتم. رسم طناب پیچ کردن این بود که چارپا دار به همراه شاگردانش یک روز قبل به خانه مسافر میرفتند و بارهای او را تناب پیچ میکردند تا بتوانند بار چارپایان نمایند.
وقتی چارپادار و شاگردانش با بسته های طناب به سوی خانه سید مفید میرفتند هرکس آنها را میدید میفهمید یک یا چند نفر قصد مسافرت دارند. دکان دارهای جنب خانه سید مفید وقتی چارپادار و شاگردانش را دیدند فهمیدند که جیران قصد عزیمت دارد. آنها میدانستند که سید مفید عازم سفر نیست، چون در آن روزگار مسافرت مانند امروز یک واقعه عادی نبود، هرکس قصد مسافرت داشت از یک سال یا شش ماه قبل به اطلاع همگان میرساند.
از آنجا که استرآباد شهر بزرگی نبود خبر به گوش سبزعلی بیک رسید. اگر جیران میرفت دیگر دست سبزعلی بیک به او نمیرسید. حاکم استر آباد فکر کرد که هرطور شده باید راهی برای ممانعت از خروج او پیدا کند، ولی هیچ راهی پیدا نکرد. این شد که تصمیم گرفت چند نفر را مامور کند وقتی جیران از استرآباد خارج شد، در نزدیکی استرآباد او را برباید نه بعد از اینکه وارد صحرای ترکمان شد، چون آن جا همه او را میشناسند و هیچ ترکمان مبادرت به ربودن همسر طایفه آشاقی باش نمیکند.
سبزعلی بیک میدانست که نمیتواند به هیچ یک از قبایل ترکمان پیشنهاد کند که او را بربایند، چون هیچ یک از آنها مرتکب آن ناجوانمردی نسبت به یک هموطن نمیشوند و تصمیم گرفت چند نفر از نوکرانش را به شکل ترکمان ها بیاراید و به آنها گفت که صورت خود را بپوشانند تا کسی نفهمد که آنها ترکمان اصل نیستند.
سبزعلی بیک به نوکران خود گفت همین که چاپاردار و شاگردانش کلاههای پاپاخ، لباده های بلند ترکمانی و پیش سینه های قرمز ترکمانان را ببینند خواهند گریخت و خدمتکاران جیران که همه زن هستند قوه مقاومت ندارند و شما به سهولت جریان را خواهید ربود.
باری صبح روز بعد چارپا دار و شاگردانش اسب ها و قاطر ها را مقابل خانهی سید مفید آوردند و یک اسب سواری هم که دارای زین بود برای سواری جیران آورند. جیران تفنگ کلبی خود را که در جلد قرار داشت در طرف راست زین قرار داد ولی از آنجا که اسب چاپاردار مانند اسب سواران دارای جلد مخصوص تپانچه نبود، ناچار تپانچه ها را بر کمر بست. خدمتکاری که محمد، پسر شیر خوارهی جیران را در بر داشت، نوزاد را به مادرش داد و آنگاه یک مفرج (مفرش، یا همان پارچه شب) به او تقدیم کرد. جیران محمد را پشت خود نهاد آنگاه با پارچه شب نوزاد را به خود بست و سر او را بیرون گذاشت که بتواند نفس بکشد.
بعد از اینکه جیران نوزاد را پشت خود بست از خدمتکاران خواست که بر قاطرها بنشینند و آنها بر قاطرهایی که پالان داشتند سوار شدند، جیران از سید مفید و خوانواده اش خداحافظی کرد و کاروان به راه افتاد.
کاروان از بامداد تا ظهر به حرکت ادامه داد و ظهر را در محلی به نام جز-آغاجی (درخت گز) توقف کردند. بعد از صرف غذا و کمی استراحت به راه افتادند. نیم فرسخ بعد از جز-آغاجی وارد دشتی پهناور شدند، ناگهان از طرف راست در بیابان غباری مشاهده کردند.
غبار به سرعت به کاروان نزدیک میشد، ناگهان چارپا دار فریاد زد ترکمان آمد. سرعت نزدیک شدن سوارها به قدری بود که چارپا دار و شاگردانش نتوانستند همه بارها را به زمین بیندازند و بگریزند. آن ها فقط با کارد چند بار را بریدند و روی زمین انداختند و بر اسب ها سوار شدند و گریختند.
جیران مشاهده نمود پنج سوار ترکمان به او و خدمتکارانش نزدیک میشوند و در نظر اول فهمید اسبها از نژاد ترکمان، یعنی اسبهای بلندی که ترکمان ها هنگاهم ایلغار(چپاول) سوار میشند نیست و از این موضوع حیرت کرد.
وقتی که سواران به او نزدیک شدند جیران با سبک مخصوص ترکمانان بانگ زد
هی یییییی...دوقان...یعنی ای بزرگ قبیله...
من زن محمد حسن خان رییس طایفه آشاقی باش هستم، شما از روی اشتباه به ما حمله کردید، زود برگردید تا وحشت چاپارداران ما از بین برود و برگردند؛ ولی آنها اعتنایی نکردند و همچنان جلو میآمدند. جیران بار دیگر بانگ زد هی یییییی...دوقان...من همسر محمد حسن خان هستم و شما از روی سهو به ما حمله کردید.
در این موقع سواران به او نزدیک شدند، خدمه از ترس از قاطرها پیاده شدند و در صحرا شروع به دویدند کردند. جیران متوجه شد آنها با خدمه کاری ندارند و به سوی او نزدیک میشوند. جیران فریاد زد دوقان چه میکنید! ولی ترکمانها باز هم به او توجه نکردند. جیران یک تپانچه را از کمر کشید و به سوی یکی از ترکمانان نشانه رفت و شلیک کرد، سوار از اسب به زمین افتاد.
تپانچه خالی را سر جای نهاد و تپانچه دیگر را بیرون کشید و این بار نیز یکی دیگر از سواران رو از پای درآورد. ظرف ده ثانیه جیران دو نفر از آنها را کشته بود و سه سوار در مقابل او باقی مانده بودند.
Harrah's Lake Tahoe Casino & Hotel
پاسخ دادنحذفA quick search for Harrah's Lake Tahoe Casino 넷마블 토토 사이트 & Hotel is a good search 슈어 벳 주소 for your next 비트코인갤러리 job in Reno, NV. We've compiled a 벳썸 list of 710 저녁 메뉴 룰렛 jobs available to