۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پنجم

جیران پرسید برای چه به فکر فرو رفتی؟
سید مفید گفت کاری که شما کردید به قاعده بود، ولی من از عاقب کار بیم دارم.
جیران پرسید چرا؟
سید مفید پاسخ داد سبزعلی بیک به زودی دست از سر شما بر نمی‎دارد و باز هم برای شما مزاحمت ایجاد می‎کند، عقیده من این است که از استرآباد بروید و همچنان در طایفه خودتان آشاقی باش زندگی کنید تا از دسترس حاکم استرآباد دور باشید.

جیران پذیرفت و به سید مفید گفت برای من مکاری بیاورید تا بارهای مرا طناب پیچ کند و به راه بیفتم. رسم طناب پیچ کردن این بود که چارپا دار به همراه شاگردانش یک روز قبل به خانه مسافر می‎رفتند و بارهای او را تناب پیچ می‎کردند تا بتوانند بار چارپایان نمایند.

وقتی چارپادار و شاگردانش با بسته های طناب به سوی خانه سید مفید می‎رفتند هرکس آن‎ها را می‎دید می‎فهمید یک یا چند نفر قصد مسافرت دارند. دکان دارهای جنب خانه سید مفید وقتی چارپادار و شاگردانش را دیدند فهمیدند که جیران قصد عزیمت دارد. آن‎ها می‎دانستند که سید مفید عازم سفر نیست، چون در آن روزگار مسافرت مانند امروز یک واقعه عادی نبود، هرکس قصد مسافرت داشت از یک سال یا شش ماه قبل به اطلاع همگان می‎رساند.

از آنجا که استرآباد شهر بزرگی نبود خبر به گوش سبزعلی بیک رسید. اگر جیران می‎رفت دیگر دست سبزعلی بیک به او نمی‎رسید. حاکم استر آباد فکر کرد که هرطور شده باید راهی برای ممانعت از خروج او پیدا کند، ولی هیچ راهی پیدا نکرد. این شد که تصمیم گرفت چند نفر را مامور کند وقتی جیران از استرآباد خارج شد، در نزدیکی استرآباد او را برباید نه بعد از اینکه وارد صحرای ترکمان شد، چون آن جا همه او را می‎شناسند و هیچ ترکمان مبادرت به ربودن همسر طایفه آشاقی باش نمی‎کند.

سبزعلی بیک می‎دانست که نمی‎تواند به هیچ یک از قبایل ترکمان پیشنهاد کند که او را بربایند، چون هیچ یک از آن‎ها مرتکب آن ناجوانمردی نسبت به یک هموطن نمی‎شوند و تصمیم گرفت چند نفر از نوکرانش را به شکل ترکمان ها بیاراید و به آن‎ها گفت که صورت خود را بپوشانند تا کسی نفهمد که آن‎ها ترکمان اصل نیستند.
سبزعلی بیک به نوکران خود گفت همین که چاپاردار و شاگردانش کلاه‎های پاپاخ، لباده های بلند ترکمانی و پیش سینه های قرمز ترکمانان را ببینند خواهند گریخت و خدمتکاران جیران که همه‎ زن هستند قوه مقاومت ندارند و شما به سهولت جریان را خواهید ربود.

باری صبح روز بعد چارپا دار و شاگردانش اسب ها و قاطر ها را مقابل خانه‎ی سید مفید آوردند و یک اسب سواری هم که دارای زین بود برای سواری جیران آورند. جیران تفنگ کلبی خود را که در جلد قرار داشت در طرف راست زین قرار داد ولی از آنجا که اسب چاپاردار مانند اسب سواران دارای جلد مخصوص تپانچه نبود، ناچار تپانچه ها را بر کمر بست. خدمتکاری که محمد، پسر شیر خواره‎ی جیران را در بر داشت، نوزاد را به مادرش داد و آنگاه یک مفرج (مفرش، یا همان پارچه شب) به او تقدیم کرد. جیران محمد را پشت خود نهاد آنگاه با پارچه شب نوزاد را به خود بست و سر او را بیرون گذاشت که بتواند نفس بکشد.

بعد از اینکه جیران نوزاد را پشت خود بست از خدمتکاران خواست که بر قاطر‎ها بنشینند و آن‎ها بر قاطرهایی که پالان داشتند سوار شدند، جیران از سید مفید و خوانواده اش خداحافظی کرد و کاروان به راه افتاد.
کاروان از بامداد تا ظهر به حرکت ادامه داد و ظهر را در محلی به نام جز-آغاجی (درخت گز) توقف کردند. بعد از صرف غذا و کمی استراحت به راه افتادند. نیم فرسخ بعد از جز-آغاجی وارد دشتی پهناور شدند، ناگهان از طرف راست در بیابان غباری مشاهده کردند.
غبار به سرعت به کاروان نزدیک می‎شد، ناگهان چارپا دار فریاد زد ترکمان آمد. سرعت نزدیک شدن سوارها به قدری بود که چارپا دار و شاگردانش نتوانستند همه بارها را به زمین بیندازند و بگریزند. آن ها فقط با کارد چند بار را بریدند و روی زمین انداختند و بر اسب ها سوار شدند و گریختند.
جیران مشاهده نمود  پنج سوار ترکمان به او و خدمتکارانش نزدیک می‎شوند و در نظر اول فهمید اسب‎ها از نژاد ترکمان، یعنی اسب‎های بلندی که ترکمان ها هنگاهم ایلغار(چپاول) سوار می‎شند نیست و از این موضوع حیرت کرد.

وقتی که سواران به او نزدیک شدند جیران با سبک  مخصوص ترکمانان بانگ زد
هی ی‎ی‎ی‎ی‎ی‎ی...دوقان...یعنی ای بزرگ قبیله...
من زن محمد حسن خان رییس طایفه آشاقی باش هستم، شما از روی اشتباه به ما حمله کردید، زود برگردید تا وحشت چاپارداران ما از بین برود و برگردند؛ ولی آنها اعتنایی نکردند و همچنان جلو می‎آمدند. جیران بار دیگر بانگ زد هی ی‎ی‎ی‎ی‎ی‎ی...دوقان...من همسر محمد حسن خان هستم و شما از روی سهو به ما حمله کردید.

در این موقع سواران به او نزدیک شدند، خدمه از ترس از قاطرها پیاده شدند و در صحرا شروع به دویدند کردند. جیران متوجه شد آن‎ها با خدمه کاری ندارند و به سوی او نزدیک می‎شوند. جیران فریاد زد دوقان چه می‎کنید! ولی ترکمان‎ها باز هم به او توجه نکردند. جیران یک تپانچه را از کمر کشید و به سوی یکی از ترکمانان نشانه رفت و شلیک کرد، سوار از اسب به زمین افتاد.
تپانچه خالی را سر جای نهاد و تپانچه دیگر را بیرون کشید و این بار نیز یکی دیگر از سواران رو  از پای درآورد. ظرف ده ثانیه جیران دو نفر از آن‎ها را کشته بود و سه سوار در مقابل او باقی مانده بودند.

۱ نظر:

  1. Harrah's Lake Tahoe Casino & Hotel
    A quick search for Harrah's Lake Tahoe Casino 넷마블 토토 사이트 & Hotel is a good search 슈어 벳 주소 for your next 비트코인갤러리 job in Reno, NV. We've compiled a 벳썸 list of 710 저녁 메뉴 룰렛 jobs available to

    پاسخ دادنحذف