محمد حسن خان به یورت جیران رفت و آنگاه روی سرش خم شد و دید که کودکی زیبا با لب هایی گلگون و چشمانی آبی او را مینگرد، پسرش را برداشت و به شوخی گفت چشم های تو نه به من شبیه است نه مادرت، چون چشم هر دوی ما سیاه است.
فردای آن روز محمد حسن خان جشنی بزرگ برپا کرد و همه سران طایفه را دعوت کرد و ولیمه داد، آنها نیز به رسم آن طایفه هدایایی را به او دادند. آن شب هوا ابری بود و ستاره دنباله دار در آسمان دیده نمیشد؛ از نیمه شب بارانی تند شروع به بارید گرفت و تا غروب روز بعد ادامه داشت و باعث طغیان رود اترک شد.
آنچه در شب طلوع ستاره دنباله دار همه از آن وحشت داشتند به وقوع پیوست، و افراد طایفه آشاقی باش مجبور شدند برای حفظ جان خود یورت ها را رها کنند و به سوی ارتفاعات پناه ببرند.
محمد حسن خان برای همسرش که محتاج استراحت بود و نوزادش خیلی مضطرب بود، و آن طور که آسمان نشان میداد باز قرار بود ببارد و مادر و فرزند در صحرا نمیتوانستد پناه داشته باشند.
این بود که تصمیم گرفت جیران و فرزندش را که هنوز نامی برایش انتخاب نکرده بودند (زیرا افراد طایفه آشاقی باش اسم نوزاد رو روز سوم تایین میکردند) به استر آباد بفرستد. محمد حسن خان هرطور که بود تخت روانی برای جیران مهیا کرد و چند سوار از طایفه را نیز همراهش فرستاد. محمد حسن خان به جیران گفت پس از ورود به شهر نزد بنکداری به نام مفید برود که سالهاست با او تجرات میکند و او را میشناسد.
جیران و پسرش که بعد موسوم به محمد گردید وارد استر آباد شدند و و به خانه سید مفید رفتد، او نیز با احترام تمام از آنها پذیرایی کرد و کوشید تمام وسایل آسایش آنها فراهم باشد. محمد حسن خوان به جیران توصیه کرد که طوری رفتار نکند که حاکم استر آباد متوجه حضور او شود، چون نادر شاه رابطه خوبی با ما ندارد و حاکم آن جا هم از طرف نادرشاه گماشته شده و ممکن است برای تو مشکل ایجاد کند. اگر تو مانند زن های استر آبادی چادر به سر کنی و از سر تا نوک پا را بپوشانی دیگر کسی تو را نخواهد شناخت.
جیران گفت من نمیتوانم یک چادر روی سر خود بیندازم که تا نوک پای مرا بپوشاند. من از کودکی آزاد زندگی کرده ام. اگر من چادر به سر بیندازم دیگر نمیتوانم جلوی پایم را ببینم و احساس خفگی میکنم.
محد حسن خان گفت من نگفتم که چادر به سر کن، منظورم این بود که وقتی در خانه سید مفید جای گرفتی کمتر رفت و آمد کن که کسی تو را نبیند و تصور کند که برای کار خاصی به استر آباد رفته ای.
جیران آنقدر که از ستاره دنباله دار میترسید از نادر نمیترسید، از آنجایی که پیوسته در صحرا زندگی کرده بود و اسب سواری و تیر اندازی را میدانست از سواران نادر هراسی نداشت. محمد حسن خان هم خیلی از نادر حراس نداشت و نمیخواست در آن موقع بهانه به دست نادر بدهد که به او حمله کند، چون میدانست که تنهاست و پشتیبانی ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر