۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هفتم

رسم نادرشاه این بود وقتی به سفرهای جنگی می‎رفت مقصد خود را فاش نمی‎کرد تا دشمن را غافل گیر کند. فقط رجال درباری می‎دانستند که مقصد پادشاه کجاست. در آن سفر میرزا مهدی استرآبادی که منشی مخصوص پادشاه بود به واسطه کارهایی که داشت در مشهد مانده بود و قرار بود پانزده روز بعد به نادرشاه بپیوندد.

میرزا مهدی استرآبادی می‎دانست نادرشاه عازم بین النهرین است و تا پایان جنگ باز نمیگردد، ولی به محمد حسن خان نگفت و او را به بازگشت نادر امیدوار کرد و چون قرار بود خود او نیز به نادرشاه بپیوند به علیقلی میرزا، برادرزاده نادرشاه که حاکم مشهد بود سپرد تا لااقل به مدت یک ماه محمد حسن خان را در مشهد نگاه دارد. در آن زمان ارک نادری مشهد یعنی دارالحکومه در محله ای به اسم سرشور بود و علیقلی میرزا امر کرد در آن محل نزدیک ارک خانه ای برای محمد حسن خان فراهم کردند و چون یک نفر بیشتر نبود و کسانی با او نبودند که نیاز به طبخ غذای زیاد در خانه داشته باشند، غذای او را از ارک نادری برای او می‎آوردند.

محمد حسن خان یک ماه در مشهد بود بدون اینکه بتواند علیقی میرزا را ببیند. سرانجام بعد از یک ماه نامه ای از جیران به دست او رسید که در آن، زن جوان تمام وقایع را از لحظه ای که زن دلاله در استرآباد وارد خانه سید مفید شد تا موقعی که او توانست به طایفه آشاقی باش ملحق شود را نوشته بود و همچنین گفته بود که نادرشاه دستور نداده که مالیات و خراج را زودتر از سال‎های قبل دریافت کنند و این دسیسه سبزعلی بیک بوده تا اورا از جیران دور کند و بتواند به مقصود برسد.

محمد حسن خان بعد از خواندن آن نامه دریافت که باید هرچه زودتر به زن و فرزند خود و طایفه آشاقی باش ملحق شود.
در مدت آن یک ماه که محمد حسن خان در مشهد بود تا آنجایی که برایش امکان داشت تحقیق که آیا علیقلی میرزا برادر زاده نادر و حاکم پایتخت می‎تواند دستور بخشودگی مالیاتی صادر کند یا نه. ولی همه به او جواب دادند که در مورد مالیات و خراج هیچ کس جز خود نادرشاه حق صدور حکم ندارد.

تا آن روز محمد حسن خان میزبان خود را ندیده بود، زیرا میزبان علاقه ای به دیدن میهمان نداشت. ولی وقتی محمد حسن خان درخواست اجازه مرخصی کرد، علیقلی میرزا مجبور شد او را بپذیرد و از او خداحافظی کند و گفت که همان روز عصر، محمد حسن خان نزد حاکم برود.

پیش از اینکه محمد حسن خان نزد علیقلی میرزا برود پیش خود گفت که آیا نامه زوجه اش را به حاکم نشان دهد و از حاکم استرآباد که چنین طمع به ناموسش بسته و دلاله نزد زوجه اش فرستاده و بعد خواسته او را برباید شکایک کند یا نه؟
ولی تصمیمش را موکول کرد به دیدن علیقی میرزا و اندیشید که اگر او را فردی متین و خوش مشرب دید و دانست که دارای قوه ادراک است و می‎داند بر او چه می‎گذرد شکایت خود را ابراز کند، در غیر این صورت از حاکم استرآباد چیزی به او نگوید.

وقتی محمد حسن خان به تالاری که حاکم مشهد آنجا جلوس کرده بود وارد شد، مشاهده کرد که علیقلی میرزا مردیست جوان و قدری کوچکتر از او. 
محمد حسن خان چند قدم پیش رفت و نزدیک علیقلی میرزا دست راست بر سینه گذاشت و سلام داد.
علیقلی میرزا نگاهی با تحقیر و نخوت به محمد حسن خان انداخت و پرسید آیا محمد حسن خان تو هستی؟
شوهر جیران پاخ داد بلی.
علیقلی میرزا گفت آیا تو رییس طایفه آشاقی باش تو می‎باشی؟
محمد حسن خان پاسخ مثبت داد.
علیقلی میرزا گفت تو که رییس یک طایفه هستی آنقدر شعور نداری که بفهمی وقتی به حضور یک شاهزاده بزرگ نادری می‎رسند تعظیم می‎کنند نه سلام؟

محمد حسن خان گفت اگر من تعظیم نکردم ناشی از قصد بی احترامی نبود بلکه از رسوم باریافتن نزد شما اطلاع نداشتم.
علیقلی میرزا که در آن زمان جوانی بیست و سه ساله و مغرور بود گفت اینک تعظیم کن.

طرز برخورد علیقلی میرزا به گونه ای بود که محمد حسن خان حس کرد نمی‎تواند از سبزعلی بیک نزد او شکایت کند و بهتر است مسئله بی‎شرمی حاکم استر آباد را مسکوت بگذارد.

محمد حسن خان گفت اگر اجازه مرخصی را صادر نمایید مراجعت خواهم کرد. اینک یک ماه است منظر مراجعت ظل الله هستم و اکنون حس می‎کنم که به زودی مراجعت نخواهند کرد و ناگزیر برمی‎گردم. سپس علیقلی میرزا در مورد دلیل حضور محمد حسن خان در مشهد پرسید و او پاسخ داد که برای درخواست بخشودگی مالیاتی به آن جا آمده. وقتی علیقلی میرزا به رییس طایفه اشاقی باش گفت که میرزا مهدی استر آبادی می‎دانسته که نادرشاه تا یک سال دیگر بازنمی‎گردد محمد حسن خان بسیار نگران شد. علیقلی میرزا چند سوال و جواب دیگر با محمد حسن خان داشت و در آخر گفت عاقبت من نفهمیدم میرزا مهدی استرآبادی چرا می‎گفت تو باید یک ماه در مشهد بمانی. محمد حسن خان گفت من هم نفهمیدم. 

جواب محمد حسن خان برای علیقلی میرزا که می‎گفت در آن موقع جانشین نادرشاه و پادشاه ایران است گران آمد و گفت این مرتبه دوم است که امروز تو در اینجا جسارت می‎کنی و  اگر من دستور نداده بودم که از تو پذیرایی کنند میگفتم آنقدر به تو چوب بزنند که هلاک شوی و سپس بانگ زد این ... را از این جا بیرون کنید و سپس خدمه آمدند و دست های محمد حسن خان را گرفتند و از تالار بیرون بردند.

محمدحسن خان از رفتار خشونت آمیز علیقلی میرزا به شدت متاثر شد. چون او در آن زمان فرد کوچکی نبود و رییس طایفه آشاقی باش بود و از بزرگان استرآباد محسوب می‎شد، و قصد بی احترامی به برادرزاده نادرشاه را هم نداشت و فقط از رسوم پادشاهان افشاری بی اطلاع بود. 

رییس طایفه آشاقی باش بدون اخذ نتیجه، با دلی پردرد راهی استر آباد شد تا اینکه خود را به جیران و فرزندش و طایفه اش برساند. محمد حسن خان از دیدن همسر و فرزندش بسیار خوشحال شد ولی می‎دانست تا زمان پرداخت مالیات دو ما بیشتر نمانده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر