داستان از شب دوازده ربیع الثانی سال 1155 هجری در ترکمن صحرا شروع میشود، ستاره دنباله دار هالی در حال عبور از آسمان است و مردم طایفه آشاقی باش (اشاقه باش) از ایل قاجار با اضطراب در حال تماشای ستاره میباشند.
به عقیده آنها هر بار که این ستاره دنباله دار ظاهر میشود اتفاق شومی میافتد، اتفاق شوم برای ایل آشاقی باش که صحرا نشین بودند و اسب و گوسفند پرورش میدادند و زراعت نداشتند عبارت بود ازطغیان رودخانه، خشکسالی، از بین رفتن مراتع یا بیماری های مسری مثل وبا و طاعون.
رییس قبیله آشاقی باش، محمد حسن خان بود جوانی بود بیست و پنج ساله و متوسط القامه و خوش قیافه که مثل تمام مردان طایفه اش ریش را میتراشید و سبیل را به حال خود میگذاشت. در آن شب محمد حسن خان از استر آباد بازمیگشت، ولی در بازگشت، قبل از این که به یورت (چادری که صحرا نشینان برپا میکردند) خود و زنش را که میدانست باردار است ملاقت کند به مردمی که مقابل یورت ها جمع شده بودند و ستاره دنباله دار را تماشا میکردند ملحق شد.
تا موقعی که ستاره در آسمان بود مردم مشغول تماشا بودند، و سپس به یورت ها رفتند که بخوابد؛ محمد حسن خان هم نزد همسر رفت، ولی اورا مغموم دید، پرسید "مگر به تماشای ستاره دنباله دار رفته ای؟" جیران پاسخ داد "نه، من میدانم که زن باردار نباید چشمش به ستاره دنباله دار بیفتد، ولی طلوع این ستاره در یک چنین موقع مرا بسیار ملول کرده است."
محمد حسن خان چون از سفر برگشته بود و خسته بود، غذا خورد و خوابید، ولی بعد از ساعتی به دلیل ناله جیران بیدار شد و متوجه شد همسرش دچار درد زایمان شده. محمد حسن خان خدمه را که در یورت مجاور بودند بیدار کرد و دستور داد قابله را خبر کنند. هنوز بامداد طبوع نکرده بود که خبر دادند نوزاد پسر است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر