جیران بعد از شنید اظهارات شوهرش گفت سبزعلی بیک مردیست فاسق و اینک که او دشمن ما شده یقینا تو را نزد نادرشاه یاقی جلوه خواهد داد و پادشاه ایران را برای حمله به تو ترغیب خواهد کرد.
محمد حسن خان گفت من تسلیم نمیشوم و سر را زیر تیغ جلاد نخواهم برد.
جیران گفت آیا در خود نیروزی مقاومت در برابر نادرشاه را میبینی؟
محمد حسن خان گفت نه، ولی آنقدر مقاومت میکنم تا کشته شوم.
جیران گفت مقاومت کردن تا کشته شدن یک راه حل منفی است و آن را کسی انتخاب میکند که راه دیگری نداشته باشد.
محمد حسن خان گفت طوری صحبت میکنی که انگار راه دیگری هم وجود دارد. جیرام گفت تو میتوانی تا قبل از رسیدن قشون دیوانی از اینجا مهاجرت کنی.
محمد حسن خان گفت کجا برم؟
جیران گفت برو پیش ترکمانان، اگرچه رابطه تو با طایفه یوخاری باش خوب نیست، ولی با ترکمانان خوب است.
محمد حسن خان من چیزی ندارم که پیش آنها برم و افراد طایفه وقتی وارد صحراهای شمالی شدند چیزی برای آدوقه ندارند.
جیران گفت به همین مقدار گوسفند قناعت کن و مقداری هم از ترکمان ها وام بگیر و تعهد کن آن را بعد از سه سال با نفع آن بازخواهی گرداند تا گشایشی حاصل شود.
محمد حسن خان بزرگان طایفه را جمع کرد و نظر جیران را به اطلاع آنها رساند و آنها نیز پذیرفتند و روز بعد حرکت کردند. بعد از بیست روز راهپیمایی آنها خود در منطقه ای امن یافتند. جایی که طایفه آشاقی باش در آنجا توقف کرده بود صحرایی مقعر بود به نام فالق که قشلاق ترکمانان محسوب میشد.
ترکمان ها علاوه بر دامداری به کشاورزی هم میپرداختند. قبل از کوچ به قشلاق در زمین بذر میریختند و شخم میزدند و آن را با لایهی نازکی از خاک میپوشاندند تا تمام بذرها را پردندگان نخوردند، و منتظر اولین باران پاییزی میشدند. وقتی که زمین بعد از بارش باران سبز میشد به قشلاق میرفتند و بعد از پایان فصل سرما میدیدند که خوشه های رسیده اند.
طایفهی آشاقی باش از ترکمانها کشاورزی آموختند و قبل از رفتن به قشلاق زمینها را آماده میکردند و بعد از پایان فصل سرما محصولاتشان را برداشت میکردند.
آنها توانستند بعد از سه سال تمام وام ترکمانان را در موعد مقرر پرداخت کنند و خود نیز زندگی نسبتا خوبی بدست آورده بودند. دو سال بعد از ورود آنها به صحرای ترکمان ها پسر دوم محمد حسن خان متولد شد که نام او را حسینقلی گذاشتند.
مدت چهار سال محمد حسن خان و طایفه آشاقی باش بین ترکمانان بسر بردند و در این مدت رییس واقعی طایفه جیران بود به طوری که حتی مردم برای رفع اختلافاتشان نزد او میرفتند و گویی اصلا محمد حسن خان وجود ندارد.
آنگاه خبری به محمد حسن خان و جیران رسید که آنها را تکان داد، گذشته از آنها هرکس در هر شهر و بلاد و قصبه از شنید آن خبر تکان میخورد؛ خبر مرگ نادرشاه.
هیچکس تصور نمیکرد که روزی نادرشاه بمیرد، همه فکر میکردند تا وقتی خودشان زنده هستند باید به نادرشاه مالیات بدهند و بعد از خودشان فرزندانشان و نوادگانشان باید خراجگذار نادرشاه باشند.
وقتی خبر کشته شدن نادر به مردم کسی آن را باور نمیکرد و فکر میکردند خود او این خبر کذب را بین مردم پخش کرده تا ببیند خبر مزبور در بین مردم چه اثری دارد.
وقتی دو نفر به هم میرسیدند و یکی خبر مرگ نادر را مطرح میکرد دیگری میگفت ممکن نیست ظل الله کشته شود و یا به مرگ طبیعی بمیرد.
ولی نادرشاه کشته شده بود.
فکر کن نادرشاه نمیره!!
پاسخ دادنحذفمثل شاه الان خودمون!!!!